مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

رها

حالا دیگر "رها"، دخترم را می گویم، 5 ماهش تمام شده. دو سه ماهی هم می شود که ما هجرت کرده ایم وطن. برزخی داشتیم. از وقتی که تصمیم به بازگشت گرفتیم تا این روزها که درگیر جفت و جور کردن لوازم منزل هستیم که البته تمام زحمتش به حساب جهاز و سیسمونی به دوش اعیال و خانواده اش افتاده . من هم همچنان دنبال شغلی بدرد بخور.

بعد از شش سال گمانم بر این بود که خیلی سخت تر باشد این تغییر. اما شیرینی بودن کنار خانواده ها بر تلخی هایش می چربد.

دیار غربت یادگارهایی هم برایمان داشت. خدا کند که به این زودی ها فراموشش نکنیم و اگر هم شد ماجراهایش را برای "رها" نقالی کنیم.

"رها" تند تند بزرگ می شود. رخوت و روزمرگی هایمان را کم رنگ می کند این معصوم. نگاه هایش با معنا تر شده. گمانم کم کم می شناسدم.

   + MAHDI H.A ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

هوای تازه

 

من و عیال تصمیم گرفته ایم برای کنترل ذوق زدگی مفرط مان مبنی بر ورود این موجود سونوگرافی شده، اتاقش را - که البته تا دیروز انباری بود -  رنگ آمیزی کنیم و به در و دیوارش حال هوای زندگی‌ بدهیم که آن بی‌ نوا هم خیلی نا امید نشود از داشتن این پدرو مادر و آمدنش به دنیا. سبز پسته ایی با نوار صورتی‌ به پهنای نیم متر و خط چین هایی سفید که قشنگش کند. 

عیال می گوید اگر بعد از فوق لیسانس هم اگر کاری گیر نیاوردی با هم می‌رویم نقاشی‌ ساختمان.

فعلا شدیدا درگیره سور و سات چیدن سیسمونی هستیم، مادر عیال هم به ایشان اختیار تام داده در خرید، فعلا خر مان ۴ نعل می رود از صدقه سر این بشر. صبح تا شب در این فروشگاه‌های اینترنتی لیست تهیه می‌کند که خدا رحم کند به پدر زن گرام که زن و دختر و نوه چه آشی برای جیبش پخته اند.

 

 

پی‌نوشت:

یکم: حالا نمی‌شود یکی‌ دوجب از خاک بهشت را هم زیر پایه پدران می گذاشتند؟ برزخ که می شود!

 

 

   + MAHDI H.A ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٤
comment نظرات ()

مبارکه

 

سالگرد ازدواج و روز تولد و روز زن کم بود، از حالا باید به فکر کادوی روز مادر هم باشیم.

 

   + MAHDI H.A ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۳
comment نظرات ()

10,9,8,7,6,...

 

روز شماری قشنگی ست وقتی‌ قرار باشد هر ۱۸ ام ماه بروی دیدن دخترت. آن اول‌ها که می‌رفتیم برای دیدنش، توی صفحه مانیتور، چند تا برفک نشان می داد و‌ می گفت:

میبینیدش؟

میگفتیم: چی‌ رو؟

میگفت اینو دیگه، می‌بینید چقدر نازه!؟

منو عیال نگاهی‌ به هم می کردیم او‌ برای این که دل دکتر را نشکسته باشیم سرمان را تکانی میدادیم که یعنی بله ما هم.

این دیدارهای آخری ولی‌ فرق می‌کند، دست پا، سرو ستون فقرات، و قلبی که به تندی می تپد...

 

 

 

پی‌نوشت:

اگر پول داشتم یکی‌ از این دستگاه‌های سونوگرافی می‌خریدم، چیز باحالی‌ است.

 

   + MAHDI H.A ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٧
comment نظرات ()

دل تنگی

 

نمی دانم از این گنده تر هم می شوم یا این دیگر آخرش است، خلاصه که دلتنگ این وبلاگ شده بودم در این کهولت سن، آمدیم محض غبار روی.

 

یا حق

 

........

پی نوشت:

من آمده ام وای وای من آمده ام

 

   + MAHDI H.A ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱
comment نظرات ()

حیوان ناطق

حال خوشی‌ نیست این روزها، گمان ام اصلا حالی‌ نباشد که بشود در مورد خوشی‌ و نا خوشی‌ اش ادله آورد.
دا آشوبی دارم در این وا نفسایی که حق بوی باطل می دهد و باطل هم رنگ حق گرفته.
تقریبا دیگر حالم به هم می خورد از هرچه خبرگزاری است، از هرچه وبلاگ و بالاترین هایش است، از دروغ، تازه آن هم از نوع شاخ گاوی، بی‌چاره گاو...
گاو هم مثل اسب حیوان نجیبی است، همه ی حیوانات نجیب اند،شاید اگر انسان هم ناطق نبود حیوان نجیبی از آب در می آمد.

 

 

میگفت کربلا رفتن خون می‌خواهد، 

لابد حق خواهی‌ هم آبرو.

خدا کند که بیایی...

للحق

   + MAHDI H.A ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٠
comment نظرات ()

وضعمان"خداااا" نیست

زندگی متاهلی فرقش با مجردی این است که روزمرگی هایت تغییر رنگ می دهند. مثلا می شوند بنفش. البته من هم چنانم تلاشم بر نارنجی جلوه دادنش است اما عبث تلاشی می کنیم ما در این وانفسا ... بماند.

چه کنم دیگر، باید این غیبت صغری را پای چیزی بگذارم؛ می نهیم گردن جریان متاهلی.

می خواستم در جریان سال گرد ازدواجمان و به بهانه آن، سراغکی به این  وبلاگ مادر مرده بزنم که تصادف سالگرد ازدواج و روز عاشورا نگذاشت خیلی ماجرای خاصی پیش بیاید که ارزش نقالی داشته باشد. ختم شد به دمی سینه زنی و عزاداری؛ آنهم در سفارت ایران که خدا نصیب هیچ کس نکند.

بحمد الله چند وقتی است بنده و عیال شدیدا افتاده ایم دنبال کشفیات جدید که بدلیل اینکه ممکن است از نبوغ مان کپی برداری شود فعلا ماجرا را مسکوت می گذاریم تا بعد.

منزل ما کمی بالای تپه است. البته پشت کو هم می گویند در بعضی نسخ. اما  ما همان بالای تپه بودنش را بیشتر ترجیح می دهیم. هرچند که ویوی منزل مان جنگل است و  همان پشت کوهی اش بیشتر در ذهن تداعی می کند...

عرض می کردم، از این بالای تپه که سرازیر می شویم در جاده تا به اتوبان اصلی برسیم در مسیر یک معبد نقلی کوچولو مو چولو هم هست که فقط یک زائر دارد. خانم یک خورده مانده به آخر عمر شریفش. از صبح علی الطلوع می آید می نشیند  خدمت این خدا و شروع می کند به دود کردن انواع عود و عنبر در یک اتاقک حدود یک متر مکعبی. با رنگ بندی قرمز و نارنجی و چند سبد نارنگی و ظرفی از عود همیشه روشن. خودش  هم، پیرزن را  می گویم، جاروی درب و داغانی دارد که دور و اطراف این معبد را جارو می کند. شاید به امید یک زائر جدید که رونق دهد به معبدش.

چند روزی است نمی بینم اش. دلم برایش تنگ شده. او هم خدایی دارد. بقول شهید مطهری، اگر به اندازه ای که اینان به باطل شان ایمان دارند ما به حق مان ایمان داشتیم وضع مان خداااااا می شد (منظورش همین بوده گمانم).

........

پی نوشت تنها: حاج محمد جلوه، می شود پدر برگ خانمم. به خدایش رسید.  برکتش از جمعمان کم شده . روحش شاد.

للحق

   + MAHDI H.A ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

آش و حلوا یمان

دیشب ، مشتی از رفقای خوبمان را دعوت کردیم که به همراه خانواده شان تشریف بیاورند منزل ما من باب افطاری. این اولین ضیافت شام مان نبود اما اولینش بود در افطاری که می دادیم به خلق الله. پدرمان هم در آمد. خیلی سخت تر از آنی بود که فکرش را می کردیم. هر چند بنده عیال را تحریم کرده بودم که بیش از یک نوع غذا زحمت نکشد که سادگی را رعایت کرده باشیم اما مگر فقط غذا بود؟! از نان و پنیر و سبزی (که البت اینجا سبزی خوردن نیست و عیال با مهارتی از میان سبزی های مالایی چیزهایی جدا می کند که اگر همه را با هم و یک جا در دهان بگذاری طعمی شبیه به سبزی خوردن خودمان احساس میکنی) خرما و چای و نان داغ ایرانی و... کمی هم زولبیا بامیه از یکی از این سوپر مارکتهای ایرانی کشف کردم. عزم جزم کردم که حلوا بسازم و عیال هم آش رشته. نشستیم پای اینترنت و دنبال دستور پخت. هرچند که عیال خیلی حال نمی کند با تکنولوژی جماعت و ترجیح داد از نوشته های مادر چیزی اقتباس کند شبیه آش، اما بنده با اصرار کامل تمامی موتورهای جستجو را اجیر کردم که حلوا و طریقه پختش را بیایم. در عقب های خاطره ام هم چیزی یادم می آمد از بکار گیری مادرم از بازوهایم برای تفت دادن آرد. چیزی شد با درون مایه های تقابل سنت و مدرنیته که ما باختیم. جایتان واقعا خالی. آش عیال که آنقدر خوش مزه از آب درامد که کمتر کسی سراغ شام را گرفت. حلوای بنده هم هی بدی نشد. کمی هم از خود هنر تراوش کردم و پودرهای ژله که یادگار سفر قبل پدر زن بود به مالزی را قاطی پاطی کردم که مثلا بشود دسر. شب خوبی بود. خدا زیادش کند در منزل رفقا ... یا حق

   + MAHDI H.A ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٦
comment نظرات ()

دکتری - زیبا، جا دار، مطمئن

 

با عطف به جمله نقض ریاست محترم جمهوری جناب آقای دکتر احمدی نژاد مبنی بر اینکه برای خدمت احتیاج به کاغذ پاره نیست:

بدیوسیله به اطلاع عموم ملت شهید پرور و غیر شهید پرور می رساند با توجه به محسنات مدرک دکتری از جمله گذاشتن کلمه دکتری قبل از اسم و فامیل برای کلاس و احیانا گول زدن جماعت تعطیل برای انتخاب  در شورای ساختمان و آپارتمان مسکونی، و خیلی موارد دیگر که بدلیل بد آموزی از بیانش معذوریم)علاقه مندان می توانند جهت کسب اطلاعات کاربردی به صدا و سیما و یا وزارت کشور مراجعه فرمایند( ، برآن شدیم که یک راه کاربردی برای علاقه مندان این مدرک ارائه دهیم تا همه مردم نیز همانند مسئولین از این امکانات بهره مند شوند.

 

اما مراحل

در تمام دنیا برای اخذ پذیرش جهت ادامه تحصیل در دوره دکتری احتیاج به پروپوزال می باشد. اما در هیچ جای دنیا برای اخذ مدرک دکتری  ابتدا به ساکن نه سوادی می خواهد و نه پروپوزالی. پس اینجا به نفعتان شده است.

با لا غیرتا مدرک فوق تان دیگر آدمیزادی باشد جان بچه تان...

 

مواد لازم

یک عدد رایانه مجهز به فتوشاپ و متصل به دنیای بی درو پیکر اینترنت.

خرده ریزه سواد در زمینه زبان انگلیسی. البته شایان ذکر است که در مواردی بی سوادی کامل در زبان انگلیسی هم مشکلی بوجود نیاورده و حتی موردی بوده که با همین بی سوادی در انگلیسی، بمدت 10 سال در صدا و سیما بصورت خفن خدمت می کرده و هیچ کس هم نگفته خرت به چند من (یا جراتش را نکرده). برای همین خیلی نگران نباشید.

 

چون مشتری های گذشته ما در زمینه رایانه و استفاده از آن بیغ بوده اند ما تصمیم گرفتیم تمام موارد اخذ مدرک را ریز به ریز برایتان شرح دهیم.

1-      آرام سیم رایانه را به پریز برق فرو نمایئد.

2-      دکمه گنده روی رایانه را با انگشت به داخل فرو نمایئد(تاکید می کنیم آرام).

3-      تا زمانی که رایانه آماده می شود به این فکر کنید که چه حالی می دهد به شما بگویند مثلا دکتر کردان. اصلا هم به آبرو ریزی بعدش فکر نکنید. دهن مردم را که نمیشه بست. مهم این است که شما کاغذ پاره ای دارید که نشان می دهد شما دکتر هستید.

حالا شما به یک سربرگ از یک دانشگاه احتیاج دارید. بهترین داشگاهی که تا به حال خیلی ها بخاطر گرفتن مدرک دکتری نون خورده اند (رجوع شود به صدا و سیما و وزارت کشور) دانشگاه همیشه سر سبز آکسفورد است. ما کار را برایتان راحت کرده ایم. یک سربرگ آماده با متن دکترای افتخاری و نام اساتید را می توانید از لینک زیر دریافت کنید:

4-      http://www.alef1.com/images/stories/fpg/kor_final1.jpg

توجه داشته باشید که شما مستقیما نمی توانید همین مدرک را ارائه دهید. دلیلش آن است که این مدرک قبلا برای شخص مجهول الهویه ای به نام دکتر کردان صادر شده که استفاده های لازم هم قبلا از این مدرک بمدت ده سال در سازمان صدا وسیما شده و تاثیراتش را در فیش حقوقی و غیره گذاشته و خدایی هم از یک مدرک تقلبی بیشتر از 10 سال نمی شود توقع کارکرد داشت و بالاخره جایی گندش در می اید.

 

شما تنها اسم کردان را با اسم خودتان عوض کنیدو پرینت بگیرید و توی محله تان پخش کنید.

اصلا نگران قوانین جعل مدرک و یا استفاده از مدرک جعلی نباشید. مگر شما چی از مسئولین کم دارید؟ حکومت ،عدالت محور است. نگران نباشید.

 

 

تبریک می گویم شما هم اکنون یک دکتر هستید. یک دکتر خوب مثل دکتر کردان...

---------------------------------

 

پی نوشت یکم: منتظر اشاره ای هستیم تا ریشه متقلبین و دروغگویان و مفسدان را بخشکانیم. چه خودی چه غیر خودی.

پی نوشت دوم: یک مسلمانی پیدا شود بی زحمت دست و پای این مردک مشائی را هم ببند که دیگر با افاضاتش گند بالا نیاورد.

این لینک را هم ببینید بد نیست.

 http://www.ox.ac.uk/media/news_stories/2008/080815.html

 

للحق

   + MAHDI H.A ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۸
comment نظرات ()

یک ماه

استاد جمله ای گفت، روزی یک ماه ام.

هر شغلی و پیشه ای و کاری سرمایه می خواهد، الا گدایی...

یا حق

-----------------

پی نوشت یکم: مرام گدایی را عشق است که سرقفلی داشته باشد کوچه ای که درش گدایی می کند.

پی نوشت دوم: بقول رفیقم، تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن که خواجه خیلی کارش درسته.

پی نوشت آخر: ما هم ملتمس ایم.

   + MAHDI H.A ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد