مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

 

دست نوشته های يک عدد مغز فراری (۷)

ديشب بعد از بحث های طولانی سياسی اقتصادی اجتماعی فرهنگی ورزشی و اينکه اگر در انتخابات آينده رياست جمهوری کی رای بياورد بيشتر دهنش مورد عنايت قرار ميگيرد به اين نتيجه رسيديم که سر کاريم و اين بحثها به جايی نميرسد. مانديم که چه بحثی بکنيم بهتر يافتيم که در مورد آينده خودمان بحث کنيم. خوب وقتی اسم آينده و اين جور حرفها بين يه مشت جوان عذب طرح ميشود هر ذهن آگاهی متوجه معنای بحث ميشود. گفتيم اولين مورد احتمالا رفتن به جماعت مرغان محترم ميباشد. اما شرايط!!! خيلی بحث کرديم و قطعنامه ای را در ۱۱ بند به تصويب رسانديم و بنده بعنوان يک وبلاگيست متعهد، مسئول انتشار اين بيانيه در سطح جهانی با استفاده از رسانه مدرن شدم. متن بيانيه به شرح زير ميباشد.

با درود و سلام به پيشگاه مقام عظمای مادرانمان و خواهران گراميمان که هر کدام واسه خودشان کسی اند و بسيار صاحب انديشه در اين باب.

از آنجا که ما جز قشر فرهيخته ميباشيم و در حال تحصيل علم و معرفت و باقی قضايا، ميباست زنمان دارای شرايط ذيل باشد.

۱- از نظر جمالات ظاهری چيزی بين سيندرلا و خانم کوچولو (دوست دختر پسر شجاع) البته با رعايت شئونات مد نظرمان يعنی اينکه جلف نباشد.

۲-همچين يه دو سه سانت از نظر قد از ما کمتر باشد (البته با احتصاب کفش پاشنه بلندش).

۳-بدليل اينکه سلايق ما در قيافه اعم از نوع چشم، اندازه دماغ طرف، رنگ پوست، نسبت درازی دست به پا و البته اصليت با هم اختلافات اساسی داشتيم باقی موارد ظاهری را هر چه مادرانمان تائيد کردند. (البته به استحضار ما برسانند).

۴-چون ما دانشجو ميباشيم و تحصيل کرده، هرچه طرف بی سواد تر باشد امتيازش بيشتر است که هر ساعت بتوانيم بيسواديش را بر سر خودش و مادرش بکوبيم.

۵- مسلط به زبان انگليسی و آشنا به کامپيوتر و روابط عمومی خوب که بتواند پروژه های ما را انجام دهد.(زن گرفته ايم برای چه پس).

۶-از نظر مسائل سياسی، اصلا اين حرفها به ضعيفه جماعت چه ربطی دارد؟؟؟

۷-بسيار هنرمند در امر شستن کهنه انواع بچه( شايد روزی لازم شد کهنه بچه ديگری را هم بشويد).که ما پول پنپرز و اين جور مظاهر غربی را نداريم.

۸- بسيار سر بزير و حرف گوش کن و از هر انگشتش هم يه هفشت ده تا هنر بچکد وهم چنين بساز با انواع هوو.

۹-از آنجا که ميخواهيم زندگی را با عشق شروع کنيم، مهرش يه شاخه گل سرخ که بداند ما چقدر برای معشوق مايه ميگذاريم.

۱۰- شيربها هم چون دمده شده بيخيال ميشويم(اگر جرات دارد شير بچه را ندهد).

۱۱-اما از نظر جهيزيه خيلی گفتنی نيست که ما اهل دنيا نيستيم فقط متذکر شويم برای اينکه وسايل منزل ست باشد ميباست زحمت تلوزيون و ظبط گنده(از اينها که همه چی بهش ميخوره) و ويدئو و خلاصه هر چيزی که اين عرف فلان فلان شده بر گردن داماد گذاشته را بکشد.

متقاظيان دارای شرايط فوق ميتوانند طی ارسال ايميلی به مادرانمان همراه با عکس خودشان و جهيزيه شان اعلام آمادگی کنند.

با توجه به تعداد کم آقايان نسبت به خانمها، ايميلهای زود در اولويت هستند.

به ايميلهای فاقد عکس ترتيب اثر داده نمی شود.

 

   + MAHDI H.A ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

 

دست نوشته های يک عدد مغز فراری (۶)

مامان (يا همان ننه خودمان) موجود باحالی است. خيلی هم مهم نيست مامان خودت باشد يا نباشد. اصلا انگار همه مامانها بچه که ميبينند فکر ميکنند مال خودشان است و حسابی طرف را مورد عنايت قرار ميدهند. مثال واضحش همين مامان گرامی رفيق ما..
يک روز این رفیق ما خبر آورد که ای دل غافل، مامانش عزم ديار خارجه را کرده و قرار است برای سرکشی به چگونگی اوضاع دانشجويی ما و البته پسر قند عسلشان چند روزی را مهمان ما باشند. البته ما اول خيلی خوشحال شديم که بالاخره مامان رفيق مثل مامان خودمان است ، اما وقتی به دورو ورمان دقيقتر نگريستيم به عمق فاجعه پی برديم. مسئله اين بود که جايی که ما در آن زندگی ميکرديم اصلا شباهتی به منزل انسان نداشت و بيشتر به منزل حيوانات اهلی شبيه بود. قرار شد در يک حرکت انقلابی طی يک پروژه چند فازی به اصلاح امور منزل بپردازيم.از قايم کردن قليان و متعلقاتش در زير بالش و مخفی کردن ذغال در سقف حمام تا سابيدن کف اتاقها که تغيير رنگ داده بود. خوب که تميز کرديم تازه ديديم پرده ها بوی قليان ميديد. انها را هم شستيم. ديگر خلاصه شديم آخر بچه مثبت. البته خيلی جای گفتن نيست که با چه مصيبت و با استفاده از انواع قوی اسيدهای موجود توانستيم دستشويی را به حالت اول برگردانيم. دست به سینه نشستیم تا مامان این رفیقمان آمد. کلی هم برایمان خوراکی و سوغاتی آورد. البته بماند که دوباره خانه را از اول تمیز کرد و ما تاره فهمیدیم که نظافت یعنی چه...

قرار گذاشته بودیم که مامان هر کدام از ما که آمد دو نفر دیگر در داماد کردن نفر اول سنگ تمام بگذارند. ما هم خودمانم را خفه کردیم که حاج خانم این آقا پسرتان حیف است بنده خدا. دارد پرپر میشود. شبها تو خواب حرف میزند. خلاصه اگر فکری جامع برایش نشود از دست میرود. مامانش هم خیلی خونسرد جواب میداد. بیخود کرده درسش را بخواند بعد. و ما هم خفه خون میگرفتیم.

 دو هفته ای که این مامان محترم منزلمان بود شده بودیم عین آدمیزاد. غذا میخوردیم سه وعد. صبحانه نهار شام. تازه آنهم غذاهای ایرانی. خلاصه کلی کیفمان کوک بود.آشپزخانه هم به لطف این بزرگوار شده بود مثل سبد گل. ظرف کثیف هم دیگر برای یکی دو ماه توی سینک نمیماند. همان روز شسته میشد. خلاصه گردو میشکستیم با آنجایمان.

هم اکنون که این اراجیف را مینویسم مامان رفیقمان رفته و ما دوباره به همان زندگی اولیه خود رجوع کرده ایم. سینک ظرفشویی به لطف دوستان مملو است از انواع نادر باکتری ها. دستشویی هم گلاب بروتان جای نشستن نیست.اتاقها هم که ... تنها چیزی که اینجا مرتب براه است همان حسن خودمان است. به امید روزی که دوباره مامانی بیاید و ما طعم زندگی آدمیزادی را دو باره بچشیم و سعی در داماد کردن هم داشته باشیم (این هم نکته اخلاقی که دوستان گیر داده بودند).

 

   + MAHDI H.A ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٩
    پيام هاي ديگران ()