دست نوشته های يک عدد مغز فراری (۹)
خدا بيامرزاد اين پاپ ژانپل ثاني را. بيچاره مرد خوبي بوده. البته ما که شناختي نداشتيم از بس اين تيفيليزيون اجنبي ها ازش تعريف کرده ما هم به اين نتيجه رسيديم که خدا بيامرزتش بهتر است. آنقدر براش اشک ريختند اين جماعت کاتوليک که نگو. کلي هم شمع به برايش سوزاندن. کسي نبود بگه بنده خدا دوتا شمع بزار تو سقاخونه حلٌه. تازه کفتر باز هم بوده اين مرحوم. خودم ديدم کلي کفتر سفيد ول داد تو آسمون. بمنظور اعلام همدردي با واتيکان اينها ما هم سه روز درس خواندن را تعطيل رسمي کرديم. خدا بيامرزادتش.
اينجا هم بحث انتخوابات داغ است. هر کسي پاره سنگ يکي را به سينه اش ميزند. عده اي از وقتي فهميده اند که جناب مهرعليزاده هم کانديد شده به فکر نامزدي افتاده اند که مگر ما چه مان کم است براي اين پست رياست جمهوري. گروهي هم طرفدار جناب معين هستند. چون اگر زحمات ايشان در سيستم آموزش عالي نبود کي اينها به اين نتيجه ميرسيدند که بيايند خارج درس بخوانند شرف دارد. بر اين باورند که اگر ايشان بشود رئيس جمهور احتمالا ما بقي مردم هم ميايند خارجه. قسمي هم ميگويند بابا هيئت دولت نبايد انقدر خشک باشد که . کمي هم تفريح و خنده براي وزرا لازم است. آقاي کروبي را خدا طول عمر دهد.البته اپوزسيوني هم ميگويد مملکت را کنترات بديم دست پيمانکار خارجي مثل فيدل کاسترو بشرطي که مثل اپراتور دوم موبايل نزارند تو کاسه مان. ولي آخر به اين نتيجه رسيديم که همان آقاي هاشمي خودمان يه هشت سال ديگه تشريف بيارن تا دوباره نوبت آقاي خاتمي بشه.آسياب به نوبت.
ما که نفهميديم با کدام آهنگ ساتع شده از جماعت نثوان برقصيم خدا را خوش مياد. چند روز پيش عزم کتابخانه کرديم که مثلا اداي خرخون جماعت دربياوريم. خوب آدم که زياد درس بخونه چرتش ميگيره. ما هم سرمان را ول کرديم روي صندلي که مثلا چرتي بزنيم. ناگهان احساس کرديم که يه نفر داره ريشهاي ما رو شونه ميکنه. گفتيم رفقا چه مهربان شده اند. بعد يادمان آمد که اصلا رفقا انقدر گرگوري تشريف دارند که شانه در زندگي شان سرنتيپيتي است (موجود ناشناخته). چشممان را که باز کرديم مو بتنمان راست شد. يکي از همين جماعت ضعيفه کلي با احساس داشت با ريش ما ور ميرفت و مابقي مردم هم انگار دارند فيلم هندي ميبينند رفته بودند تو بهر ما. دور از جان مابقي ضعيفه جماعت انقدر هم زشت بود که نگو. همه را برق ميگيرد ما را مادر زن اديسون. کلي چشم قره رفتيم و اخم کرديم تا يارو دوزاريش افتاد که اشتباه اومده. ما هم کاسه کوزمان را جمع کرديم اومديم خانه. قابل توجه اون جماعت فاميل که ميگفتند ريش بزار که کسي بهت گير نده.
.
دست نوشته های يک عدد مغز فراری (۸)
چند وقتی بود که بدنبال يک تفريح سالم برای پر کردن اوقات فراغت که بر حسب اتفاق خيلی هم زياد بود ميگشتيم که با حسن(قليان) معاوضه کنيم. دليلش هم اين بود که اولا دوستان بديل داشتن کاليبر بالا (اين اصطلاح کاملا پسرانه است) حال و حوصله ذغال گذاشتن و چاقيدن را نداشتن. دومان جديدا توتون خوب ناياب شده بود و سوما چنديدن پيغام تهديد از خانواده ها دريافت کرده بوديم. پيشنهاد کانتر (بازی رايانه ای تحت شبکه) از طرف يکی از دوستان مطرح شد و همگی با آغوش باز پذيرفتم. شب ساعت که ميرسيد به ۱۲ آدم بود که از اقصی نقاط سايبريا (محله ما) با يک نوت بوک خراب ميشدند خونه ما و تا صبح آدم بدها آدم خوبها را به يوگا (فنا) ميدادند. البته قول داديم که در ايام امتحانات غنی سازی را به حالت تعليق در بياوريم.
وقتی آدم گير ميکند ميان يه مشت خارجی که فرهنگ و تمدن درپيتشان را به رخ ميکشند کلی غيرتی ميشود. مثالش همين مراسم سال نو. چهارشنبه سوری دوستان برنامه ريختن که آتشی مهيا کنيم برای تمرين پرش و انجام حرکات موزون تو مايه های ميدان محسنی خودمان. تمامی کارها هم شدالبته من نفهميدم چرا آخر برنامه همه همديگر را ميزدند. ظاهرا حرکات موزون کار دستشان داده بود. سال نو هم گفتند برنامه داريم. قرار است قرآن بخوانيم و سبزیپلو با ماهی. ما که نرفتيم اما رفته ها ميگوييند خيلی حال داده.ظاهرا نوار قران گيرشان نيامده مرحوم هايده زحمت ماجرا را کشيده و دوستان هم همراهی کردند. چراغها را هم خاموش کردند که بر معنويت برنامه بيافزايند. ما هم با مابغی مغزهای فراری در خانه يکی از دوستان سفره هفت سين انداختيم و تا صبح بر روح کوروش کبیر و اهل و عيالش درود ميفرستاديم و برای هم گلواژه ميگفتيم. اين هم عکسش گه نگين خالی ميبندم.

از راست: مرتضی . مهدی . حامد . من . حسن

همونا بعلاوه موقشنگ (پژمان) در حال امضا پروتکل الحاقی
بالاخره بعد از چند وقت زياد با دوستان به توافق رسيديم که کارهای منزل تقسيم شود. بنده بدليل داشتن يد طولی در امر پخت و پز شدم آشپز و دو نفر ديگه هم شدن مسئول شستن ظرفها و تميز کردن. البته آشپزی حرفه ای. مثلا ماکارونی با رشته سوپ. خوراک مرغ با هرچی که تو يخچال گير مياد. لوبيا پلو بی گوشت و امثالهم. خلاصه هر چيزی که بشود در شکم ريخت. دوستان هم چون زياد در حال و هوای جبهه و جنگ هستند کلی پيشدستی ميکنند در امر شستن ظروف. اگر خدا قبول کند ظاهرا کمی داريم آدم ميشويم.
