ای ستار العيوب
بیبن خدا دیگر این قرارمان نبود. داری زیرش میزنی ها. نداشتیم عزیز. مگر یادت رفته چه بود حرفهایمان در روز ازل. توی لوحت نوشته. همان لوحی که محفوظ است! همه اینها را گفتم که بگویم جان خودت دست از سر من بردار. من نمیخواهم ببینم این چیزها را. آخر خفای دیگران چه دخلی به من دارد؟ به من چه که دیگران بدی میکنند؟ حتی اگر این بدی ها در حق خودم باشد. نمیخواهم، زور که نیست. نمیخواهم بدانم گوشت مردار من شده قوت روزانه این و آن. بجان خودت که برایم خیلی عزیز است طاقت ندارم بفهمم و بشناسم نفاق بندگانت را. فکر کرده ای که چه؟ جنبه اش را دارم يا لياقتش را؟! باور کن در طاقتم نمی گنجد. یکبار دیدی زدم زیر همه چیز ها. اگر هم میخواهی گیر بدهی باشد . نشان بده. من هم میگذرم. به عصمت و جلالت قسم از همه شان گذشتم. از همه آنها که چند روز دنیایی شان را خوش کرده اند به غیبت و تهمت برای بدبخت و ذلیلی چون من. از همه آنهایی که خودشان را به مشقت و زحمت می اندازند که بلایی سرم بیاورند. هرچند که موفق هم بوده اند. اما من همه شان را دوست دارم. چون مال تواند. یادت هست باقی مفاد قرار دادمان برای "بندگی و مولایی" را که. خلاصه اینکه این را اینجا گذاشتم که اگر فردا ادامه دادی به کارت، دیگر حجت تمام کرده باشم. من هم میزنم زیر قرار دادمان. آن بالا ها چه خبر است... ملائکه ات میخندند؟ میدانم. اما تو خوب میدانی که خیلی هم جدی میگویم. ولا یمکن الفرار و من حکومتک... یا اله العاصین يا حق
قرار گذاشتیم تو خدا شوی و من بنده به چند شرط. یکی از آن شرط ها که خیلی هم مهم بود برایت این بود که لو ندهی... این بود که رو نکنی چیزهایی که از بدی ها مان میدانی برای دیگران. یادت هست؟ گفتی که من میشوم ستارالعیوب هر چند که بارها هم بدرم پرده عصمتم را باز هم گفتی که میپوشانی. حتی گفتی که ای کسانی که طبق این قرارداد شده اید بنده من، مجال فرار هم نداريد از حکومت ستاریتم. حتی اگر خودتان هم بخواهید. سند هم دارم. همان نوشته ای که علی مرتضی نشان کمیل داد.
آبرو را آفریدی کردی که نگهش داری. آنهم آبروی بنده ای که مهر مسلمانی رویش خورده! هرچند که من خیلی اهل وفای به عهدهایم هم نبودم. خوب بالاخره باید فرقی باشد میان بنده و مولا یا نه؟
مرده شور
صدای جیغ لولای در،مثل زن گیر افتاده در کوچه بن بست و یا زوزه سگ توله مرده ای هر چقدر هم که نحس باشد خوبی اش این است که خبر آمدن میدهد. هر کسی بجز خودم. بوی سیگار و کافور که بیاید یعنی شوهرم آمده. مرده های امروزش راهم شسته. کافور زیادی رویشان ریخته و تیکه کهنه پاره در سوراخهاشان فرو کرده که کثافات لش بیرون نریزد و کفن را به لجن نکشد. مرده که حالیش نمیشود.
سیگار بهمن ارزانتر است. میگوید ناشگی اش هم بیشتر است. ولی بوی زهر مار میدهد. شاید برای عید امسال باید چند تا وینیستون بگیرم که حداقل شب عید بوی مرده کافور خورده خوابیده در کنارم را ندهد.
مادر میگفت خوبی اش این است که دیگر فامیل بابت مرده هاشان پول نمیدهند اما ایکاش یک نخ وینستون می دادند در عوض اجرتش. یک نخ که تاثیری ندارد در زندگی شان. عوضش این مرد کلی احساس مردی می کند جلوی ضعیفه اش. خر که نیستم میفهمم که ناراحت است که بوی مرده و سیگار خانه را برداشته. شاید بجای یک بار نوبت غسل مس میت چند بار زیر آب سرد مرده شور خانه میرود که بوی کافورش کمتر شود. شبهای جمعه خودش را گل مالی هم میکند. مویش که بوی گل میدهد میفهمم. خر که نیستم.اما اگر دهنش را هزار بار هم با گل بشوید باز هم نفسش بوی پهن سوخته میدهد. خودش هم میداند و وقتی کنارم هست حرف نمیزند. میگذارد وقتی مشغول عوض کردن کهنه بچه هستم حرف میزند که بوی نجاسات بچه بر بوی دهنش غلبه کند. خر که نیستم میفهمم. تازه این را هم فهمیدم که او پی برده که صدای جیغ زن مانده در کوچه بن بست و یا زوزه سگ توله مرده اذیتم میکند. صبح که می خواهد برود چند تف می اندازد به لولای در. ای کاش در خانه چند تا در داشتیم...
مادر میگفت خوبی شغلش این است که همه بالاخره یک روزی کارشان به دکانش می افتد. برای همین هم همه تحویلش میگیرند که وقتی مردند خوب بشوردشان. مگر این جماعت فکر مردن هم میکنند که به فکر بعد از مردن باشند و افتادن زیر دست این شوهر بیچاره؟ مگر همین کل جلال نبود که تازنده بود دنبه ها را میکرد توی خرجین الاغ. حالا هم که مرده هیکل همچون گاوش نصیب این بیچاره شد که بشوردش. ای کاش مزد مرده شورها را روی هیکل مرده میدادند که این مرد وقتی میآید خانه دستش به کمر نباشد.
مادرم میگفت تازه خودت هم که مردی دست غریبه نمی افتی. بالاخره شوهرت هست و محرمت. خودش میشوردت. وای .. یعنی تن من را هم باید این بیچاره بشورد؟ مزدش را کی میدهد و یا همان سیگار وینستون را. برای همین بود که یک نخ وینستون از دکان مش باقر دزدیدم. وقتی فهمید اخم کرد. ترسیدم و بچه را بغل کردم. یک بار دیگر هم اخمش را دیده بودم. وقتی بچه رفته بود سر گونی کافور ها و میریخت روی سرش. خر که نیستم فهمیدم که چشمش هم قرمز شده بود. ترسیدم غالب تهی کند. مرده شور است که باشد. اگر دیر جنبیده بودم پس افتاده بود. مرده شورها هم هرچقدر کافور دیده باشند و بویش شده باشد مشک وجودشان، وقتی روی سر بچه شان ببینند سنگ کوب می کنند.
راستی چرا مادرم نگفت که مثل زنهای دیگر نمیتوانی بروی سر کار شوهرت. فقط میتوانم تا دم امام زاده بروم آنهم سر ظهر آن هم برای بردن نهارش. هرچند که یکبار دیدمش. از پشت دیوار. از سوراخ هواکش مرده شورخانه. مثل مرده ها لخت بود فقط دود سیگارش متمایزش میکرد.
چرا مادر ها همه چیز را به دختر ها شان نمیگویند. مثلا چرا مادرم نگفت اگر یک روزی شوهرت زودتر از خودت بمیرد کی قرار است بشوردش. دهات ما که همین یک امام زاده را دارد و امام زاده هم همین یک مرده شور را. بیچاره چند بار میخواست یادم بدهد مرده شوری را که زنهای مرده را به دهات بالایی نبرند برای شستن. میگفت تو هم یاد بگیر . البت نمی گفت برای پولش. هرچند که آن هم مهم بود. مگر دهات ما چند تا مرد دارد . تازه هر کدام هم هفت تا جان دارند. شاید بیچاره فکر چنین روزی میکرد. چنین روزی که صدای جیغ زن مانده در بن بست و زوزه سگ توله مرده در بیاید و لی نه بوی کافور بیاید و نه سیگار بهمن. خر که نیستم میفهمم چرا اینبار جنازه را آوردند خانهء مرده شور.
