صفای مرامت زلیخا
غلطی کردم. به کاهدان زدم. این بار را بدجوری ناشی گری درآوردم. چرا من اینکار را کردم؟ آخر از من بعید بود. از منی که با یک نگاه می فهمیدم ...
(اين داستان بدليل خيلی چيزها سانسور شده. مميزی اش هم خودم بودم و نه احيانا ديگران. فکر هم نکنم حالا حالا ها فضايش پيش آيد که دوباره اينجا بگذارمش. فعلا توی وبلاگ اينگليسی که شکر خدا تا بحال مشتری ايرانی پيدا نکرده گذاشته ام تا بعد. فقط همين دو پاراگراف اول و آخرش باشد بد نيست).
نمیدانم چند ساعت است نشسته ام لبه تخت. چند پاکت سیگار حرام کرده ام. صورتم چرا خیس است؟ امروز باید برای تسویه حساب میرفتم. درب بطری نو، بسته مانده. دخترک نیست. پولهای خیس مچاله شده روی میز است. تسبیح پیرزن را برداشته ام و ذکر میگویم...
صفای مرامت زلیخا. صفای مرامت زلیخا . صفای مرامت زلیخا...
پیرزن بفهمد به تسبیحش دست زده ام جیغ و داد را ه می اندازد. تسبیح را آب میکشم.
صفای مرامت زلیخا. صفای مرامت زلیخا. صفای مرامت زلیخا...
نخ تسبیح کهنه بود. تسبیح پاره شده. پیرزن بفهمد...
صفای مرامت زلیخا. صفای مرامت زلیخا. صفای مرامت زلیخا...
--------------------------
پی نوشت یکم: صفای مرامت زلیخا
پی نوشت دوم: صفای مرامت زلیخا
پی نوشت nام : صفای مرامت زلیخا
یا حق
به عشق تو می نويسم، سيد
من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانهای به دنیا آمده و بزرگ شدهام كه درهر سوراخش كه سر میكردی به یك خانواده دیگر نیز برمیخوردی.
اینجانب - اكنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در كلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به كمك اسرائیل شتافته و به مصر حمله كردند و بنده هم به عنوان یك پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز كشورهای عربی یك روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ كلاس را زدند و همه ما بچهها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به كلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را كه نوشته؟» صدا از كسی درنیامد من هم ساكت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم.
ناگهان یكی از بچهها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم كلی سر و صدا كرد و خلاصه اینكه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پروندهات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یكی از معلمین، كار را درست كرد و من فهمیدم كه نباید وارد معقولات شد.
بعدها هم كه در عالم نوجوانی و جوانی، گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه میكردیم معمولاً به زبانهای مختلف حالیمان می كردند كه وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً یادم است كه در حدود سالهای45-50 با یكی از دوستان به منزل یك نقاشكه همهاش از انار نقاشی میكشید، رفتیم. میگفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال میكردیم با یك حالت خاصی به ما میفهماند كه به این زودی و راحتی نمیشود وارد معقولات شد. تصور نكنید كه من با زندگی به سبك و سیاق متظاهران به روشنفكری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یكی از دانشكدههای هنری درس خواندهام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمیدانستم گذراندهام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیستهام. ریش پروفسوری و سبیل نیچهای گذاشتهام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را -بیآنكه آن زمان خوانده باشماش- طوری دست گرفتهام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه كتاب هایی میخواند، معلوم است كه خیلی میفهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچارشدهام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم كه«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمیشود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمیآید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است كه هركس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.
و حالا از یك راه طی شده با شما حرف میزنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما كاری را كه اكنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین كامل میگویم كه تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگر چه با سینما آشنایی داشتم. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. اگر چه چیزی – اعم از کتاب یا مقاله – به چاپ نرساندهام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشتههای خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای كوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم كه دیگر چیزی كه «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمهالله علیه»
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
سعی كردم كه خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شكر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آنچه كه انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنیناند كسی هم كه فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست- اما اگر انسان خود را در خدا فانی كند آنگاه این خداست كه در آثار ما جلوهگر میشود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعیام بر این بوده است.
----------------------
پی نوشت يکم: پای ما لنگ است و منزل بس دراز / دست ما کوتاه و خرما بر نخيل
يا حق
بانوی من
بانوی من و زمزمه موی پریشان
با جام تهی مست شوم از تو چه پنهان
هر بار که یادت به سرم راه در افتد
هر جا بروم بوی بهاری برم افتد
ای زلف تو تاوان مجازات دل من
منصور صفت تا ته راه است دل من
بگذار که در راه تو من مشک فشانم
تا گوشه نگاهی زتو بر خود برسانم
هر روز شده کار قلم در خط دفتر
مشق قد و بالای تو ای از همه مهتر
تا نوبت نقاشی گیسوی پریشان
زود است که پایان برسد در پس دوران
می سازم و هر دم حدثی باعث بطلان
-------------------------
پی نوشت يکم: دلم شور می زد، دستم لرزيد، کاغذ خط خطی شد.
پی نوشت دوم: اهل اين وادی نيستم. اهلش بر من ببخشايند.
يا حق
همه چیز به جز صدای او...
انتظار این شلوغی را هم داشتم. از طلبه و استاد و بازاری و... همه آمده بودند برای تسلیت و عرض ارادت خدمت حضرت استاد. به گردن همه حق داشت. استاد اخلاق بود و خودش هم متجلی آن. یکی یکی واعظان بالای منبر می رفتند و در وصف همسر مرحومه استاد حرفها می زدند و برایش از مردم فاتحه و صلوات کاسبی می کردند. مسجد هم مرتب پر و خالی می شد.
استاد روی صندلی چوبی کنار در نشسته بود. با یک دست عصا را نگه داشته بود و با دیگری، گاهی صورتش را می پوشاند و گاهی هم با دستمال سفیدش رطوبت چشمها را می گرفت. هر کسی هم که خارج می شد بلند داد می زد و تسلیت می گفت. گوش استاد سنگین بود. همه شهر می دانستند که استاد خوب نمی شنود. بعد از کلاس درسش همیشه گلو درد داشتیم. گاهی هم آرام تکه ای می انداختیم. استادی که گوشش سنگین باشد، شیطنت طلبه ها را دوچندان می کند.
بلند شدم که بروم. جلوی استاد که رسیدم خواستم مثل همه بلند عرض تسلیت کنم که پشیمان شدم. گفتم از صبح این همه آدم بزرگتر و مهمتر از من آمده اند و تسلیت گفته اند و رفته اند. چه دردی از این پیرمرد رنجور باز شده که من بتوانم. همینطور که از جلوی استاد رد شدم آرام فقط برای ادای رسم زیر لب گفتم تسلیت حضرت استاد. بدون آنکه صورتش را از پشت دستش بیرون بیاورد جواب داد: ممنون جوان. اجرکم عند الله. سر جایم میخ کوب شدم. حواسم را جمع و جور کردم ببینم کسی قبل از من بلند تر گفته که استاد جواب او را داده باشد ؟ ولی کسی را نیافتم. دو باره آرام پرسیدم: حضرت استاد جسارتا فردا کلاس را تعطیل می کنید؟ اینبار صورتش را که حزن درش موج می زد بالا آورد و گفت نه جوان. انشاالله اگر زنده بودم کلاس درس تشکیل می شود. مانده بودم چه بکنم. یعنی استاد شنوایی اش را باز یافته؟
روی برگشتن دوباره به داخل شبستان مسجد را نداشتم. در حیاط کنار حوض منتظر ماندم. مهمانها هم یکی یکی رفتند. استاد هم بلند شد. چیزی کف دست مستخدم مسجد گذاشت و عصا زنان از پله ها پایین آمد. فرصت را غنیمت شمردم و خودم را به او رساندم. برای اطمینان کامل آرام سلام کردم و جواب سلامش دیگر جای شکی برایم نگذاشت. گفتم استاد بحمد الله شنوایی تان را بدست آورده اید. شفا گرفته اید. استاد ایستاد. نگاهی به من کرد و با تبسم همیشگی اش که این بار با حزن مخلوط شده بود گفت : من مریض نبودم که شفا بگیرم. عجولانه پرسیدم ولی شما مقداری گوشهایتان سنگین بودند همه می دانند این را. دو باره با لبخندی پاسخ داد: خودم را به کری می زدم. و به طرف درب مسجد به راه افتاد. هیجان دانستن دلیل این همه سال تظاهر به کری، آن هم برای چنین شخصیتی، داشت دیوانه ام میکرد. دلم را به دریا زدم و دوباره به سمتش دویدم.
استاد جسارت است می توانم بپرسم چرا این همه سال... چشمانش که به چشمم افتاد سرم را پایین انداختم. خجالت نگذاشت ادامه بدهم و استاد هم فهمید. انگار بغضی را بزور پایین داده باشد گفت: چهل سال پیش وقتی همسرم آمد به خانه ام همدیگر را نمی شناختیم. روز اول زندگیمان بدون کلمه ای حرف بود. نه من روی حرف زدن داشتم و نه حجب و حیای دخترانه او اجازه میداد که چیزی بگوید. نشسته بودم در اندرونی منزل که ایشان سینی چایی آوردند. وقتی نشستند نا خود آگاه صدایی از ایشان بلند شد. از همان لحظه برای اینکه خجالت ایشان را نبینم خودم را به کری زدم...
چشمانش پر از اشک شد و همینطور که به راهش ادامه میداد گفت: فکر نمیکردم بعد از خانم زنده بمانم چه برسد به اینکه مجبور شوم دوباره همه چیز را بشنوم. همه چیز به جز صدای او...
ديوانه
خدا وکیلی آن را نگاه کن. آره آره . همان را که چسبیده به پنجره و با انگشت روی شیشه مشق میکند. خوب معلوم است دیوانه است! کدام آدم عاقلی با انگشت روی پنجره می نویسد؟ یا آن یکی که از صبح تا شب فکر می کند! مگر آدم عاقلها فکر می کنند؟ آدم عاقلها عمل می کنند. یا آن زنیکه که هی می خنند و ادای گوگوش را در می آورد. دلش خوش است. خوب تابلو دیوانه است دیگر. آخر آدمیزاد با این همه بدبختی و فلاکت باید بخندد؟ یک نفر را دیده ای که اینجا مثلا گریه کند، روزنامه بخواند یا اخبار ۳۰:۲۲ ببیند؟ همه اینها دیوانه اند! بجان تو. آخر شما که نمی فهمید . البته نه اینکه نفهمید ها، می فهمید اما شعورتان نمی رسد. شعور آن مسعود احمق هم نرسید. مسعود را که می شناسی. مسعود سعادت. تازه یکی دو ماهی است آمده توی محل ما. پسر خوبی است. سر به زیر. کاری خوشگل، خوش تیپ، خوش هیکل، دختر کش. خلاصه اراده کند هزار تا دختر صفر کیلومتر می شوند عروس حجله اش. اما دیوانه بود دیگر. اصلا او را باید بیاورند اینجا که آن همه دختر صفر کیلومتر را ول کرده افتاده دنبال یک زن چهل ساله. آنهم زنی که سه شکم زائیده. نه هیکل دارد و نه قیافه... یک ماه پیش توی کوچه انگار منتظرم باشد پرید جلویم و گفت: آق رحیم این خانم رو می شناسی؟ همون که مانتوی قهوی داره و یکی از بندهای کیفش پاره س؟ گفتم: خوب آره چطور مگه؟ گفت: دلم لرزیده آق رحیم. بیچاره اش شدم. شب و روزم شده اون. گفتم: میخواهی اش؟ گفت: مگه می شه؟ گفتم آره که میشه فقط بذار طلاقش بدم بعد مال تو. خندید. دیوانه فکر می کرد دارم شوخی می کنم. گفتم: مگه نمی خواهی زنیکه رو؟ خوب من طلاقش میدم، عده اش که تموم شد بیا عقدش کن. خشکش زده بود. رنگش هم پریده بود. با پته پته پرسید: بدت می آید از زنت. گفتم نه خیلی هم دوستش دارم. خیلی خانم خوبیه، کاریه، مهربونه، زحمت کشه، اون هم من و خیلی دوست دارد. عاشقمه. بیچاره باورش نمی شد. فکر کرد سرکارش گذاشتم. فکر کرد اسگلش کردم. دیروز توی دادگاه هم باورش نمی شد. قیافه اش مثل جن زده ها بود. اما سمیرا عاقل بود. می فهمید. درک می کرد. اصلا ماتوی زندگیمان همیشه همدیگر را فهمیده بودم. یک بار سر هم داد نکشیده بودیم. یک بار اخم نکرده بودیم. سر بچه ها چرا. بعضی وقتها کتکشان هم می زدم. توله سگها درس نمی خواندند. اما ماجرای ما فرق می کرد. چون سمیرا عاقل بود. وقتی گفتم باید طلاقت بدهم چون مسعود عاشقت شده، قبول کرد. بعد با هم رفتیم تو اتاق خواب یکی دو ساعت گریه کردیم. چاره ای نداشتیم. نه من نه او. فقط یک بار از من پرسید همه فکرهایت را کرده ای. گفتم فکر کردن نداره. یکی دیگه هم دوستت داره. خاطر خوات شده. شب و روزش تو شده. مثل من. که عاشقت هستم. که خاطر خواتم. که شب و روزم تویی. اما می گویی چه کنم؟ بعدش دوباره گریه کردیم. شناسنامه ها را بر داشتیم که برویم محضر، که دم در نشست و پرسید. مسعود دوستم داره؟ گفتم آره. خیلی. نمیدونی امروز چه حالی داشت بیچاره. خوب حق دارد. عاشق شده. عاشق تو شده... چه میخواهی پرستار... این ملحفه که تمیز است. هنوز تمام ماجرا را نگفته ام برایش. می بری بشوری؟ خوب احمق قاطی می شود با دیگری ها. آن وقت من باید برای همه ملحفه ها تعریف کنم داستانم را. بگویم که دیوانه نیستم. به دیوانه های اینجا که نمیشود گفت. دیوانه که نمی فهمد این چیزها را. هر چند که از شما ها بهترند که لااقل من را دیوانه خطاب نمیکنند. ----------------------------------------------------------------------------- پی نوشت یکم: کدام آدم عاقلی اولین پست سال نویش "دیوانه" است؟ پی نوشت دوم: مگر دیوانه ها سال نو و کهنه می فهمند؟ پی نوشت سوم: عید شما هم مبارک. سال خوبی داشته باشید. یا حق
ولی حساب من فرق میکند. من هم روزنامه میخوانم هم اخبار 22:30 می بینم. می خواهی برایت بگویم این راستی های نامرد چقدر عوضی اند؟ البته چپی ها هم خیلی پدر سوخته اند... می بینی کلی از سیاست سر در می آورم. تازه بهینه سازی مصرف سوخت هم خیلی چیزه خوبی است و حتی سرت را با چی می شوری؟ یا شامپو گلرنگ! همه اینها را گفتم. به همان مرتیکه که پشت میز نشسته بود و لباس دکترها را پوشیده بود و خودکار بیکش را یکسره توی گوشش می چرخاند هم گفتم. قانع نمی شد. می گفت دیوانه ای. می گفتم برای چه؟ دلیلی؟ برهانی؟ استدلالی؟ می گفت زدی زنت را کشتی دلیل هم می خواهی؟ گفتم ای بابا، دور از جان دیوانه ها چقدر خرید! این همه توی دنیا آدم می کشند. قتل می کنند تازه کلی هم از رویش فیلم می سازند. همین مردک گور بگور شده پوارو یا آن دراز بی قواره اینگلیسی، شرلوک هلمز، وقتی قاتل می گیرند که نمی برند تیمارستان! می برند زندانی، حبس ابدی، اعدامی... تازه من کلی فرق دارم. من فداکاری کردم. از خودم گذشتم. خیلی نامردین که اینها را توی پرونده نمی نویسید. توی دادگاه هم وکیل نگذاشت این ها را بنویسم. ولی گفتم. همه چیز را. وکیل هم هی وسط حرفم داد می زد "دید این دیوانه است"! دیوانه هفت جد و آبادت هست مرتیکه سوسول کرواتی.
بعد برگشت و گفت ولی من مسعود رو دوست ندارم. گفت من رو طلاق بده، من هم زن مسعود می شوم. اما دوستش ندارم. نشستم کنارش و صورتم را گذاشتم توی دستانش. بعد شروع کردم به گفتن. از مسعود. از اینکه خوش تیپ است . خوش هیکل. کاری . سر بزیر. حتی از اینکه اگر اراده کنه هزار تا دختر صفر کیلومتر می شوند عروس حجله اش. می خواستم قانعش کنم. زور که نیست یک نفری را بفرستی خانه کسی که دوستش ندارد...
