خوابها
خواب دیدم معجزه هایت دگر سودی ندارد بر دلم
در تقلا و هیاهوی صدای عاقلان
این همه رسوایی من را ببین...
خواب دیدم در کنار ساحره ها
چوب دستم ماری شد و جانم گرفت
ناله هایم جان گرفت
ناله هایم را ببین...
خواب دیدم در میان رخوت یک آینه
آینه در قاب سنگی
تکیه کرده بر عصا
یک من و یک یک یکی های درون آینه
التماسم می کند حاشا کنم
التماسم را ببین...
خواب دیدم شاه راهی در پی یک رهگذر
در مقامات قیاس
لعن و نفرین می کند
لعن و نفرینم ببین...
خواب دیدم یک بغل پر کرده بودم از جواب و تکه تکه چال می کردم
در مسیر یک سراب
علقه هایم را ببین...
خواب دیدم در پس پرده دعایم می کنی
آرزو ها می کنی
آرزوهایم ببین
خواب هایم را ببین..
-------
پی نوشت یکم:
قرار بود روز تولدم وبلاگ را آپ کنم با این جمله:
ای که ۲۵ گذشت و در خوابی/ مگر این چند روزه دریابی...
که نشد.
پی نوشت آخر:
وقتی از خواب پریدم نمی دانم چرا این جمله آمد بر زبانم:
ولایمکن الفرار من حکومتک...
شاید از ترس بود. وگر نه ما را چه به این حرفها.
یا حق
