شکنج
گیرم که دلم بهانه گیری نکند
یکجا شود و بی قراری نکند
گیرم که نگاه هایم از نو
پر سو شود و گریه و زاری نکند
گیرم که قلم در خط دفتر دیگر
خاطی نشود، شعر سرایی نکند
گیرم که صحرها نسیم کویت
از خلوت کوی من عبوری نکند
گیرم که ثواب زاهدان بردارم
پیمانه به دست من قراری نکند
فردا که شود تو خوب هم میدانی
اینها به چو من دوا و درمان نکند
--------------------------
پی نوشت یکم: قبلا گفته بودم که اهل این وادی نیستم.
پی نوشت دوم: این نزدیک امتحانات چقدر معنویت آدمی میزند به سقف!
یا حق
خيابان نادری
خیابان نادری از اول تا آخرش حرف دارد برای گفتن. البته اگر اولش را میدان بهارستان بگیری و آخرش را… این آخرش هم حرف دارد. جرئت نکردم یک بار مثل بچه آدم تا آخرش بروم. فقط می دانم آخرش خیلی دور است. آنقدر که وقتی اتوبوسهای دوطبقه بهارستان نادری را علامت بگذاری ، نصف روز طول می کشد تا بروند و برگردند. مخصوصا زیر آفتاب ذل تابستانها که دیگر نایی برای راننده بیچاره شرکت واحد نمی ماند.خیابان نادری درست از خود میدان بهارستان شروع می شود. کوچه ملت و صفی علیشاه را که رد کنی می افتی توی راسته کارت فروشها. روزی نیست که یکی دو عروس و داماد برای انتخاب کارت عروسی آن طرفها دل و قلوه رد و بدل نکنند و قربان صدقه سلیقه های رمانتیک هم نروند. تا جلوتر هم نادری قرق همین جور آدمهاست. کوچه مهران و برلن هم ماجرا همین است. دکمه فروشها و تور و لباس عروس و آینه و شمعدان. اصلا این قسمت نادری حال و هوای زندگی دارد و هرچند که یک تکه اش را پاسور فروشها گرفته اند و تخته نرد و جعبه های چوبی شطرنج را جلوی دکان گذاشته اند، اما می شود گفت که تا چهار راه استانبول و خیابان سعدی همین وضع است. بعدش هم انتشارات امیر کبیر. آنجا هم هر وقت سرک بکشی ، یکی دو تا دانشجوی که تازه وارد سیاست شده اند و عشق مارکس یا دکارت دارند را می توانی پیدا کنی که کتابهای صادق هدایت چاپ امیر کبیر تورق می کنند.
نمی دانم این تکه فردوسی تا حافظ چه گناهی کرده که اینجوری شده. انگار خاکستر مرده ریخته باشند. گویی خیابانش هم مثل دکان دارانش جهود است. بوی تند قهوه همه نادری از سعدی تا حافظ را پر کرده. دلار فروشها هم پاتوق شان اینجاست. تا رد میشوی نگاهی به سرو وضعت می اندازند که ببینند قیافه ات به دلار و پند و فرانک می خورد یا نه. وقتی هم مطمئن شوند که اهل فرنگ و فرنگ ستان نیستی، برای خالی نبودن عریضه پهلوی نیم پهلوی می گویند که شاید تیرشان به سنگ نخورد و از جیبت سکه ای در بیاوری برای فروش. البته که مردم هم ترجیح می دهند توی صرافی ها معامله کنند که هم امن تر است و هم با کلاس تر . هر چه باشد بعض پیاده رو های تنگ نادری ست. شاید هم بازار گرمی صرافی ها باشند این دلالان دلار و سکه!
بعد از پیراشکی نادری می شود دبیرستان ما. در گنده اش همان بر خیابان نادری است. نمی دانم چرا فکرش را نکرده اند که وقتی زنگ بخورد و گله دانش آموزان بریزند بیرون ، عابران بیچاره چه خاکی تو سرشان بریزند که زیر دست و پا له نشوند. بدنبالش هم فحش و لعنت رانندگان خیابان که با بوق و صدای ترمز قاطی می شود. یک در دیگر هم دارد. در پشتی که توی خیابان کناری باز میشود. همان که تا توپ خانه می رود. کنار نانوایی که نان فرانسوی هم می پزد و بوی نانش تا توی کلاسها می رسد و یادمان می اندازد که دوباره باید قرعه کشی کنیم که چه کسی از بالای در پشتی بپرد و برای نهار بچه ها نان فرانسوی بخرد که با کوکا بخوریم. ساندویچ های مدرسه گران است. همه نمی توانیم بخریم. بچه ها اکثرا اهل پایین شهر ند. شاپور و منیریه و راه آهن و… شاید بالا شهری شان من باشم از دروازه شمیران.
مدرسه دو طبقه دارد. طبقه اول مال سال اولی ها و سال دومی هاست و طبقه دوم هم مال سال سومی ها و سال چهارمی ها و دیپلم ردی ها. رکورد دارش محمود است که سال هشتمی است و مدیر قسم خورده که اگر امسال هم رد شود خودش دست بسته ببردش تحویل سرباز خانه بدهد. نه اینکه بچه تنبل باشد . توی راه آهن کار میکند. بعد الظهر ها می رود بقول خودش تعمیر لوکوموتیو. اما سیا دیده بودش که جارو می کرد. چیزی نمی گفتیم. بزرگترمان بود. دفتر هایش را هم بچه ها برایش می نوشتند. پسر با مرامی بود. یک جورایی به همه حال داده بود. همه می دانستیم که نوشتن دفتر محمود جای دوری نمی رود و همین روزها تلافی می کند. اهل دوز و کلک نبود. اهل دود هم نبود. دور بر نجسی هم نمی رفت. یک بار که با هم قرار گذاشتیم بعد از مدرسه برویم کافه موسیو بارنر که هفت هشت تا مغازه با مدرسه فاصله داشت و سری سنگین کنیم، کار را بهانه کرد و از خیابان پشتی راهش را کج کرد و رفت. همه هم فهمیدیم که اهل نجسی نیست. بچه با مرامی بود…
زیر زمین مدرسه مثل گورستان بود. تاریک و نمور. آزمایشگاه علوم طبیعی و کارگاه مکانیک. دو سه تا اتاق هم که گذاشته بودند برای روز مبدا که اگر لازم شد دو سه نفری را بیاندازند برای آب خنک خوری. زمین و دیوارش از کاشی سفید بود. بچه ها میگفتند برای اینکه لکه خون را راحت پاک کنند. خیلی هم بعید نبود. دفعه قبل که مدرسه شلوغ شده بود و شیشه های کلاسها را آورده بودیم پایین، چهار پنج نفر را شهربانی موقت انداخت آن تو و تا می خوردند زدشان که دیگر از این غلط ها نکنند و اگر وساطت ها و سیبیل چرب کردن آقای مدیر نبود معلوم نبود سر از کجا در می آوردند.
طبقه همکف هم اتاق مدیر و ناظم و دفتر معلمان. آبدارخانه و اتاق ورزش هم طرف دیگر راه رو بود. ناظم برای خودش دفتر جداگانه ای داشت. حق هم داشت که دفتر و دستک مخصوص داشته باشد. از آن ترکهای شش سیلندری بود که غیر از کابل سه فاز برق چیز دیگری دست نمی گرفت و خواهر و مادر بچه ها را هم به ترکی یاد می کرد. خوبی اش این بود که بچه ها نمی فهمیدند که چه فحشی خورده اند و غیرتی نمی شدند. اما باز هم وقتی تو مدرسه سال چهارمی ها دعوا می کردند و کار به قمه کشی و شیشه نوشابه شکستن می رسید، او هم جرئت نمی کرد جلو بیاید. از دو سه متری داد و بیداد می کرد که از هم جدا شان کند. ولی خیلی ها هم ازش حساب می بردند.
زنگ های تفریح عشقمان این بود که یک عدد بلیط شرکت واحد بدهیم مستخدم مدرسه که در را یواشکی و دور از چشم ناظم باز کند و چرخی توی کوچه پس کوچه های نادری بزنیم و قیمت پیانو و یلن و ترومپت در بیاوریم و خلاصه از تکنولوژی روز دنیای موسیقی عقب نیافتیم. از یاماها و رولند کلارندون گرفته تا جورج استیک وگالبرنسون. همه جا را یک به یک گز میکردیم. دو سه باری هم گیر افتاده بودیم و چند کابل نوش جانمان شده بود اما از رو نمی رفتیم. فردا دوباره همان آش بود همان کاسه.
توی یکی از همین زنگ های تفریح بود که با محمد زدیم بیرون. محمد تازه ویلن خریده بود و تا این ویلن را بخرد همه ویلن فروش های نادری را بیچاره کرده بود و باز هم دست بردار نبود. هر روز مدل ها و قیمتها را در می آورد که بقول خودش ضرر نکند و اگر قیمتش داشت می افتاد سریع آبش کند. جلوی یکی از همین ویلن فروشی ها بودیم که بچه های مدرسه فیروز بهرام تعطیل شدند. مدرسه کلیمی ها که درست روبروی مدرسه ما بودند و از طبقه دوم می شد دید که زنگ های تفریح توی حیاط دختر و پسر چه کار می کنند. بقول محمد چقدر خوب هم درس متوجه می شوند. خیلی خوشمان نمی آمد ازشان. انگار غریبه باشند. وقتی هم توی اتوبوس با زبان خودشان با هم حرف میزدند حرصمان در می آمد. اصلا فکرش را هم نمی کردیم که یک روز…
ماری را همان زنگ تفریح کوفتی دیدم. همان زنگ تفریحی که بخاطر دندان گردی مستخدم مدرسه مجبور شدیم نفری دو عدد بلیط اتوبوس بدهیم که در را باز کند. زنگ تفریح همان روزی که قرعه به نام من افتاد که از بالای در پشتی بپرم و برای نهار از نانوایی کنار مدرسه نان فرانسوی بخرم .
مادر بزرگم می گفت دل اگر بلرزد دین و ایمان نمی شناسد. درس و زندگی به باد می رود و ادم هم به فنا.
اما دل من نلرزید. فقط خوشم آمد. از رنگ موهایش. از لباسهایش . هرچند شبیه دیگر دختران مدرسه فیروز بهرام پوشیده بود. دامن سرمه ای و لباس آبی با یک چیزی مثل روسری که دور گردنش پیچیده بود. حتی از آن صلیب که گردنش انداخته بود . چقدر تا بحال توی اتوبوس به صلیب این بیچهاره ها خندیده بودیم و برایش شکلک ساخته بودیم.
محمد مدل ویلن را پیدا کرده بود. قیمتش را هم دراورده بود. از مغازه که آمد بیرون تنه ای به من زد و گفت : هوی کجایی پسر. بریم الان زنگ میخوره ها.
و ما رفتیم. رفتیم که زنگ نخورد…
------------------------------------
پی نوشت یکم: بد مرضی است که وقتی یک سری از کارهای یک نویسنده را می خوانی کلی طول می کشد که به حالت اول نوشتنت برگردی. این سبک هم اقتباسی است ازکارهای سرکار خانم رویا شاپوریان. امید وارم به زودی خوب شوم.
پی نوشت دوم: این ترم واقعا درسها بیچاره ام کردند. شرمنده از اینکه فرصت نشد زودتر از اینها خدمت برسم.
پی نوشت سوم: یادش بخیر . چقدر با بچه های فیروز بهرام پینگ پنگ بازی کردیم و راکت توی سرو کله هم زدیم. البته خدایی همه پسر بودند ها.
یا حق
خيال
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد/که تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیز...
یا حق
چه مي گفتم؟
یکم - زندگی آدم که نمی شود همه اش داستان!. یک جاهایی هم مستند دارد. مثل مستند حیات وحش. شاید تنها فرقش این باشد که در مستند حیات آدم بنی بشر، باز هم می شود دغل بازی پیدا کرد و نفاق جست. اما حیات وحش بی چاره چه؟ به دنیا می آیند. شکارشان را می کنند. تولید مثل و نه همجنس بازی. آخر کار هم می میرند. ای کاش قوانین همان حیات وحش را رعایت می کردیم که دردمان این نشود که نمونه زندگی سالم را در قفس باغ وحش بی اندازیم برای گذران اوقات فراقت.
دوم - زندگی آدم را می گفتم. همان زندگی که برای روابط اجتماعی اش 4 بعد در نظر گرفته اند. این وبلاگ شده بلای جان بعد سوم. البته این هم بستگی دارد. به اینکه آدم ساده ای باشی و اهل دوز کلک نه. بی نوایی که به درو دیوار اعتماد می کند. ماجرای همان فرزند کوچک کشاورز مزرعه که تولستوی نقالی کرده. یک چیزی توی آن مایه ها. شاید هم بخاطر همین باشد که می گویند اکثر اهل الجنه البلها. البته می شود کلی به مان بر بخورد و بگوییم که سند این گفته جعلی است.
سوم - وبلاگ را می گفتم. عجب چیز مزخرفی است. مزخرف تر آنجا می شود که آدم و عالم بدانند که صاحبخانه اش کیست و چه کسی جولان می دهد درش. چرا؟ چون هرچه داشته باشد می شود دلیل هزار استدلال ساختگی ایرانی جماعت که انگار کاری جز تحلیل محتوایی (نام توسعه يافته غیبت) ابعاد وجودی دیگران ندارند و خودشان هم پاکند و بری از هر چیز. که بود می گفت اتامرون؟
چهارم - ایرانی جماعت را می گفتم. تا وقتی ایران باشی و میان شان، درکش ثقیل است که بیابی عجیب موجودات محیر العقولی هستیم و همین که پایت را بگذاری کمی آنطرف تر از مرزهای روابط اجتماعی بشری، تازه می فهمی که چه عتیقه هایی هستیم. دومی شان خودمانیم و بس. جالب اینجاست که تمام ادعا ها هم در همه جا از این جماعت بلند می شود. ادعای خوبی، عاقلی، مسلمانی، میهن و هم وطن دوستی و جدیدا هم برای رونق صنعت توریسم رفته ایم در کار "خوب مهمان نوازی". دیگران هم غلط کرده اند غیر از این فکر کنند. حالا عمل می کنند مشکل خودشان است. جالب تر آنجا می شود که باورمان هم شده و اگر بیچاره ای از روی نادانی مهر دیگری مثلا عرب بودن روی مان بکوبد خشتکش را کروات می کنیم که مشتی هم باشد کوفته بر دهان استکبار.
پنجم - ادعا را می گفتم. نمی دانم چه مرضی است این ادعا. اگر بشود روزی آدم بیکاری پیدا شود (بیکار را گفتم که توهین نباشد) و این رابطه ادعا و جهل را کتاب کند حکما تهفه ای جالب خواهد شد. حرفمان می شود خاطب منبر وعظ و بعدش، همان خلوت و کار خودمان. زیاد هم دودش رفته توی چشم مان اما دیگر عادت کرده ایم گزیدن چند باره از یک سوراخ را. نمی دانم چرا هر که را می یابم که ظاهرش کمتر ادعا دارد، باطنش بیشتر شرر می ریزد. رابطه عکسش هم کاملا برقرار است. یک بار امتحانش کن. کمتر ادعا کن و ببین می شود یا نه. البته می دانم سخت است. چون ضایع است جلوی جماعت عوض شویم. آخر محکومیم به زندگی میان مدعیان . بقول مادرم دردها که یکی دوتا نیست برادر.
ششم - چند بار گزیدن از یک سوراخ را می گفتم. توی این فیلمها دیده ام معتاد که کارش بالا بگیرد، دست و پایش را می بندند به تخت که نرود دنبال مواد. یکی محض رضای خدا بیاید این وبلاگ را هک کند.
هفتم - رضای خدا را می گفتم. هدف برای وسیله یا وسیله برای هدف؟ باز هم گم شد این پرتقال فروش.
یا حق
به من چه؟ به تو چه؟
اینجا هوا خوب است. آسمان صاف صاف است... آنجا؟ هوا خوب نیست. دود است. غبار است. بوی لاشه آدم است. اینجا غذا خوب است. کولر کار می کند و هوا سگ لرز می شود. لم می دهیم زیر کولر... آنجا؟ هوا گرم است. نه داغ است. می سوزاند لامسب. حتی سوخته ها را. بو گندش بلند می شود. اینجا زندگی آرام است. دست دوست دخترت را بگیر و برو پارک. برو بچرخ . برو حال و صفا... آنجا؟ زن شوهر مرده داد می زند... بزند. بچه مادر مرده صدایش از فرط گریه نوا ندارد. اینجا درس می خوانیم. البته سخت است. صبح ها باید ساعت 8 از خواب بیدار شویم. تا دانشگاه که 5 دقیقه راه است پیاده روی کنیم. بعد هم کتابخانه و درس خواندن و پروژه ها و ... آنجا؟ دل خوش مثقالی شده برادر. مثقالی چند؟؟؟ اینجا نماز هم می خوانیم. برای عدم وجدان درد. برای منت گذاشتن سر خدا که احتمالا کارش بد جوری گیر نماز من و توست... آنجا؟ با خون وضو می گیرند. صدای اذانشان با گلوله و سفیر خمپاره قاطی میشود. صدای خمپاره شنیده ای تا بحال؟ سفیرش گوش کر میکند ها. میفهمی ؟ کر میکند. اینجا امام حسین هم هست. البته به شرطی که علی اکبر او کشته شود و گیر به ما ندهند. اسیری برای خواهرش باشد. ما قول می دهیم کلی برایش گریه کنیم و حتی سینه هم بزنیم. داد بزنیم. قربانش بریم. حتی بعد از آب خوردن فدای لب تشنه اش شویم. دروغ که کنتور ندارد...آنجا؟ علی اکبر هاست که جلوی چشم پدر تکه تکه می شوند. زینب هاست که اسیری می کشند. آی علی. تو بودی که می گفتی جا دارد انسان بمیرد که خلخال از پای زن یهودی در مملکت اسلامی برده اند؟ حال یهودی ها آمده اند برای تشکر . منتها دستشان که به تو نمی رسد. رفته اند لبنان. جنوبش. پیش شیعیانت. خلخال نیافته اند بجایش آدم تکه پاره میکنند. البته اینها به ما هیچ ربطی ندارد ها. همینجوری گفتم محض اطلاع. -------------------- پی نوشت یکم: شنیده بودم که زندگی اعراب مختوم به دایره ای است به شعاع یک وجب و مرکزیت نافشان. حال به یقین رسیدم. پی نوشت دوم: به قول یکی از رفقا دلمان بد جوری لک زده برای شبهای عملیات فرزندان خمینی در جنوب لبنان. پی نوشت آخر: از تو به یک اشاره... یا حق
به من چه؟ به تو چه؟
بدرک. به من چه؟ به تو چه؟
به جهنم. به من چه؟ به تو چه؟
اصلا به من چه؟ به تو چه؟
این هم به من چه؟ به تو چه؟
به ما چه؟ به من چه؟ به تو چه؟
عريضه
همین چند لحظه پیش دیدمت. لبه سکوی حوض جلوی مسجد نشسته بودی. هنوز هم از این کارهایت دست بر نداشته ای؟ مرد گنده؟ خجالت نمی کشی آشنایی ببیندت با آن همه ریش و پشم و کتاب و جزوه زیر بغل، باز هم مثل بچه ها قایق کاغذی به آب می اندازی؟ چه می دانم به قول خودت عریضه. عریضه ای که هیچ وقت هم به آن طرف حوض مسجد نمی رسد. همان وسطهای راه چند قطره آب فواره اول نوشته هایت را محو می کند و بعد هم کشتی ات را غرق. مثل باقی کشتی هایت. اگر عرضه قایقرانی هم داشتی دلم خوش بود. همان یک بار که رانندگی کردی برای هفت پشتم بس است. گفتم نگذارم که گواهی نامه نداری پشت رول بنشینی ها. اما نمی دانم چه شد. وقتی دیدم نشسته ای، با یک دست فرمان و با دیگری دنده را جا به جا می کنی یک جوری شدم. نه اینکه ذوق مرگ شده باشم. دیگر امروز هر ام قمری هم رانندگی می داند و هم گواهی نامه دارد. اما تو چه؟ سر واعجبای تقاطع ستارخان و توحید چنان کوبیدی به تاکسی بیچاره که نه از ماشین آن چیزی سالم ماند و نه از ماشین بابای من. چقدر سرکوفتت را به من زدند. البته دنبال بهانه هم می گردند. از وقتی فهمیده اند که قرار است به سلامتی همین روزها از دانشگاه اخراج شوی و بروی ناکجا آباد، خدمت مقدس سربازی. هرچند که هنوز به شان نگفته ام که این بار پنجم است که مشروط می شوی و عمرا دیگر راه بازگشت نیست.
مادرم می گفت: دختر دهان مردم را می بندم. می گویم لیسانسش را گرفته و حوصله فوق هم ندارد. حالا لیسانس ادبیات چیست که کله پاچه اش چه باشد! می گویم می خواهد زودتر زندگی اش را سر و سامان دهد. سربازی اش را برود و زودتر زنش را ببرد خانه. اما برای خودت می گویم ها. حرف عرضه نیست. حرف جنم نیست. نمی دانم آخر دلت را به چیه این پسر خوش کرده ای؟ نه خانواده پولداری. نه قیافه دختر کشی. نه هیکل رستمی...
خوب راست هم می گوید.یعنی همین ها را که می گوید دهانم بسته می شود. مادر است دیگر. خیر بچه اش را می خواهد. بیچاره از ترس اینکه از سر سفره شام قهر نکنم بعد از شام شروع می کند به حرف زدن. نَقل تنها مادر من نیست. بچه ها هم کم نمی گویند. همین الهه که هم دانشکده ای خودت هست و آنقدر توی بسیج رفت و آمد تا یکی از بچه های بسیج دانشکده علوم را تور کرد. کلی هم کلاس می گذارد که به هم می خوریم. غلط کرده. دختره نمازش را هم یک خط در میان می خواند. من که می دانم رفته یک پسره آفتاب مهتاب ندیده را بیچاره کرده. اصلا مگر کاری دارد. آنقدر شما پسر ها خرید که سه سوت عاشق و شیدا می شوید. تازه اگر بچه حزب اللهی هم باشید که دیگر هیچ. دوسه هفته قرار نماز جمعه و مزار شهدا و خلاص. البته با بچه های انجمن توفیر دارد. آنها قالتاقند. پدر سوخته اند.
چه می گویم من؟ شده ام مثل تو. تا بخواهم به اصل برسم هزار تا فرع را برده ام اتاق تشریح طبقه سوم دانشکده پزشکی. الهه را می گفتم. دیروز گفت این شوهر تو که دانشکده هنری نیست. اهل بسیج و این حرفها هم که نیست. پس چرا این قدر ریش دارد. بگو تمیزش کند. من هم از دهانم پرید که وقت نمی کند. او هم گفت می دانم. دنبال امریه سربازی رفتن که وقت نمی گذارد لامسب. جان تو می خواستم بقول داداش یک کف گرگی بروم توی صورتش که نامزدش آمد. همان که قصه اش را گفتم. تا مرا دید سرش را انداخت پایین و سلام کرد. خدایی دلم سوخت. گیر چه گرگی افتاده بی نوا.
صدایت بلند نشود غیبت نکن که شاکی می شوم. مردم جلوی روی آدم هر چه دلشان می خواهد می گویند، هر تکه ای که بخواهند حواله آدم می کنند، آنوقت ما که پشت سرشان بخواهیم چیزی بگوییم می شود غیبت؟! همین شیخ گری هایت است که بابا را هم کفری می کند. از همان روز خواستگاری که گفتند با هم صحبت کنیم و تو قبول نکردی. گفتی حرفهایت را نوشته ای. البته بهانه ات بود. نوشتنت بهتر از حرف زدنت است. وقتی می نویسی که دیگر نمی توانم وسطش بپرم و حرف را عوض کنم. بابا خیال کرد که خیلی بچه مثبت هستی. همان شب به من گفت که باید برای عروسی کراوات بزند که حداقل توی فامیل بگویند داماد خوش تیپی دارند. چه می گویم من؟ تو چرا لال شده ای حالا. تو هم چیزی بگو. وقتی حرف نمی زنی فکر می کنم درست می گویم. که سکوتت علامت رضاست. ناسلامتی شوهرمی. کلی قرار مدار گذاشتیم با هم برای زندگی. اصلا بی عرضه خوب است. عرضه دارهایش کم هوو نیاوردند سر زنشان. رانندگی هم می خواهی چه کار. تو که هشتت گروو نه ات است می توانی ماشین بخری؟ کلی هم ریش می آید به ات. مثل نویسنده ها. حالا دانشکده هنری هم نباشی. سوادت که بیشتر از آنهاست. کروات هم میزنی. بخاطر من. دیدی مشکلی هم نیست. می روی سربازی و چشم به هم زدنی تمام می شود. تازه پرستو می گفت که متاهل ها را می گذارند توی شهر خودشان خدمت کنند. عصر ها هم می رویم کنار حوض پارک ملت. تو بنویس من قایقش میکنم. دیگر غمبرگ گرفتن ندارد. راستی تا یادم نرفته. امروز صبح از فروشگاه دانشکده حقوق چند تا کاغذ گلاسه خریدم و گذاشتم لای جزوه تاریخ ادبیاتت. هم جوهر خودنویس رویش پخش نمی شود و هم دیرتر آب خیسش می کند. تا کلاسم شروع نشده یکی بفرست این طرف حوض. د بجنب. دیر بروم استادش گیر است، راهم نمی دهد ها.
------------------
پی نوشت یکم: تا ما به این خوانندگان محترم ثابت کنیم که شخصیت داستانهایمان مجاز هستند و نوشته ها هیچ دخلی به دنیای مستندمان ندارد پیرمان در آمده.
یا حق
انا لله و انا اليه راجعون
سخت غمی بود بخدا
شب ها که دير می آيی حرفی ندارم. آنقدر آرام هم کليد می اندازی و می چراخنی و در را هل می دهی که سه چهار دقيقه طول بکشد و نکند صدای پيچ و لولای در بلند شود تا برای من خود به خواب زده، بشود دليل پريدن و بيدار شدن. مگر من اعتراضی کردم؟
تا بحال ديده ای شکايت و ناله ی نداری و بيچارگی سر دهم.
فقط بی معرفت نمی گويی که همان نصف شبها، که می آيی و ميروی پايين رختخواب مادرت می نشينی، پتويش را کنار ميزنی و صورتت را می گذاری کف پايش، ميبويی و ميبوسی، من هم ممکن است زير چشمی ببينم و حسرتش را بخورم؟
خوب من هم مثل تو. مگر دل ندارم؟ رفتم قبرستان و صورتم را گذاشتم پايين قبر مادرم. تازه نه هر روز مثل تو...
حالا ديگر خرده نگير... باشد؟
----------------------------------
پی نوشت يکم: سنگين بود داغت مادربزرگ. بخدا سنگين . آنهم در غربت
پی نوشت دوم:فرصت غنيمت است رفيقان در اين چمن/فردا چو برگ گل همه بر باد رفته ايم.
يا حق
ماچه الاغ
خدا رحمتش کند. مادر مادربزرگم را مي گويم. قديمترها که بچه بوديم و مي غلتيديم ميان اندروني مجلس که جاي زنها بود، براي آن که دک مان کند، دستي روي سرمان مي کشيد و مي گفت: پسر جان، النسا، النسا، النسا... في الفتن داخلات...
بسان ماچه الاغ شعورمان که نميرسيد. حالا هم نمي رسد.
عجب حکيم بودند اين قديمي ها.
-----------------------------------
پي نوشت يکم: بي مقدمه گفت، چرا کامنت خانه وبلاگت را دختران آباد مي کنند؟ بي مقدمه تر گفتم: کجايش را ديدي؟ توي ليست مسنجرم به قاعده يک مدرسه آي دي دختر دارم.
ديگر مقدمه نمي خواست. نه سکوت او و نه پاک کردن آن همه آي دي. هرچند که خيلي وقت گرفت.
پي نوشت دوم:جناب قاضي کاملا تفهيم اتهام شد. حکم متهم به تحجر و سر نا سازگاري داشتن با تجدد و توسعه چيست؟ بفرمائيد ما در خدمتيم.
پي نوشت سوم: البت که حال خوبان را قياس از خود نگير. (ضميرش بي زحمت برگردد به ناطقش).
يا حق
نقل قول
"پسر بچه همين جوری است ديگر. شاشش که کف بکند، مثل شتر مست می شود. کسی جلودارش نيست. يک بار که اصل قضيه زن را بفهمد و ببيند و بچشد، ميفهمد که هم چه آش دهن سوزی هم نيست. آرام می شود و سر به تو.
البته دارو هم دارد، من خودم ميتوانم بسابمش. کافور و برگ گل محبوبه و گرد خشک شده ی شيردان گوسفند و چيزهای ديگر، اما به قاعده زن افاقه نميکند. اين دوايی که گفتم برای آدم بزرگها مناسب است. بگذريم... جخ حالا تو اين هير و ويری دختره خوب تورش زده!"
از رمان "من او" نوشته رضا امير خانی
---------------------------------
پی نوشت يکم: تقصير خودت است. من که کتاب را برای تو گرفته بودم که بخوانی. خودت گيردادی که من اول بخوانم. من هم اين را جستم و اينجا گذاشتم. جخ عجب بجا هم گفته اين عطار ها.
نظرات ()
