مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

مهريه

عادت داشت به ایستادن در صف طولانی مینی بوسهای خطی آنهم در هوای گرم. سنگینی چادر مشکی که به زور دندانها، هنوز روی سرش مانده بود در برابر سنگینی کودک که بیمار گونه سرش را روی شانه زن گذاشته بود و نای تکان خوردن نداشت، برایش چیزی نبود. هر چند لحظه یک بار با پرتابی جای کودک را در آغوشش محکم میکرد. چشمهایش را سرگرم شمردن آدمهای ایستاده در صف می کرد تا ذهنش جای دیگری نرود. ضرب و تفریق میکرد که چند مینی بوس دیگر باید پر شود تا نوبتش برسد. اما باز هم ذهنش فرار میکرد. خودش را لعن و نفرین میکرد برای آوردن این کودک معصوم در این هوای گرم و گاهی هم یاد نصیحتهای تشر دار زن صاحبخانه که "تو آخر این بچه را سقط میکنی تو این ذل گرما"،  بیشتر عذابش می داد. اما همین یک بار. این را به زن صاحبخانه هم گفته بود. همین یک بار.

سوار مینی بوس که شد جای خالی پیدا نکرد. پسر نوجوانی که زن و کودک در بغلش را دیدجایش را به او داد. آفتاب صندلی را داغ کرده بود اما نه داغ تر از چادر مشکی زن.

***

سرکار خانم مریم ترابی فرزند کاظم، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای علی اکبر رضوانی فرزند روح الله با مهریه یک جلد کلام الله، آینه و شمعدان و تعداد 300 سکه تمام بهار آزادی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟

- عروس رفته گل بچینه...

***

مردی که کنار زن نشسته بود هر چند دقیقه یک بار نگاهی به صورت زن میکرد و خنده ریزی می زد ولی وقتی صورت زرد کودک را میدید نگاهش را از پنجره به بیرون می انداخت و در میان ماشینهای شخصی، دنبال لقمه دندانگیری می گشت تا روزی چند لحظه چشمان گرسنه اش شود.

گرمای هوا، داخل اتوبوس را تنوری کرده بود و پنجره ها هم باد گرم را به داخل هدایت میکردند. صدای زنی که با خش خش زیاد از بلندگوهای درب و داغان ظبط راننده با عشوه در می آمد تقریبا حال همه را به هم میزد اما کسی حوصلهء اعتراض نداشت. تنها در این میان دخترکی روزنامه سازمان سنجش را دیوانه وار و بدون توجه به ترتیب حروف الفبا، بالا و پایین میکرد و هر اسم را یکی دو بار می خواند. وقتی اطمینانش از عدم وجود نامی که بدردش بخورد کامل شد، روزنامه را مچاله کرد و زیر لب گفت "ای کاش بابای ما هم تو جبهه می مرد".

***

 سرکار خانم مریم ترابی فرزند کاظم، برای بار دوم، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای علی اکبر رضوانی فرزند روح الله با مهریه یک جلد کلام الله، آینه و شمعدان و تعداد 300 سکه تمام بهار آزادی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟

-عروس رفته گلاب بیاره...

***

خواب آلودگی زن با صدای "بهشت زهرا" ی راننده پرید. از روی صندلی بلند شد و به زحمت از میان مردم که کوچکترین تکانی برای عبور نمی خوردند و شاید خیلی هم بدشان نمی آمد تنه ای به بدن نهیف زن بزنند، رد شد. پول را دست بدست به راننده رساند و از پله های مینی بوس پیاده شد. دود سیاد مینی بوس برای لحظه ای نفس کشیدن را برای کودک سخت کرد اما این هم باعث نشد که سرش را از روی شانه زن بلند کند.

تقریبا بجز سربازی که معلوم بود از شدت گرما، زمین و زمان را فوحش می دهد، کسی آن دور رو بر پیدا نمی شد. نگاه زن به حرم امام که افتاد کمی مکث کرد. خواست چیزی بگوید اما تنها سرش را به نشانه احترام خم کرد و از میان گورها، راه قطعه گلزار شهدا را پیش گرفت.

***

سرکار خانم مریم ترابی فرزند کاظم، برای سومین بار، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای علی اکبر رضوانی فرزند روح الله با مهریه یک جلد کلام الله، آینه و شمعدان و تعداد 300 سکه تمام بهار آزادی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟

-... نخیر...

***

کنار قبری رسید که رویش تنها نوشته بودند "شهید گمنام".  کم رنگی قرمزی نوشته نشان میداد که قدیمی ست. سنگ قبر هم نسبت به دیگر سنگ قبر ها کوچکتر می نمایاند.

پارچه ای را از کیقش درآورد و روی قبر کناری انداخت و بچه را روی آن خواباند. از زیر درختچه بالای قبر، ظرف آب همیشگی اش را که قایم کرده بود برداشت و آب کرد. مشتی به صورت بچه پاشید و باقی را روی شهید گمنام خالی کرد. بادست آب را به همه جای سنگ قبر رساند و به درختچه تکیه داد.

-سلام علی...

بچه تکانی خورد و سرش از روی پارچه کنار رفت. دوبار سر کودک را روی پارچه گذاشت.

-خوبی ایشالا؟ خوش میگذره؟ حالی از ما نمی پرسی. بی وفا شدی.  راستش دیدم صادق خیلی شبا بی تابی میکنه گفتم شاید دلش تنگ شده برات. تو که یادی از ما نمیکنی. بی وفا شدی.

صدای هق هق زن دوباره به کودک تکانی داد و سرش از روی پارچه کنار رفت اما زن اعتنایی نکرد. دست کرد در کیفش و کاغذی را بیرون آورد. نگاهی به خط ناخوانای دکتر که چیزهایی روی کاغذ نوشته بود و نگاهی به کودک. دوباره کاغذ را درون کیفش گذاشت و این بار که دستش را بیرون آورد، دفترچه ای بود که رویش نوشته بود "سند ازدواج"

***

عاقد مات و مبهوت مانده بود. در تمام عمرش چنین چیزی ندیده بود و نمی دانست چه باید بکند. مهمانها هم که تا چند لحظه پیش یا روی میز می کوبیدند و یا با لی لی لی لی ها شان حنجره ها را پاره می کردند، لال شده بودند و در صورت یکدیگر دنبال چیزی می گشتند. انگار که کسی میانشان بداند دلیل این جواب عروس را.

عرق سرد پیشانی داماد را خیس کرده بود. زانوانش توان حرکت نداشتند. انگار وزنه ای روی بدنش باشد به زحمت خودش را از صندلی بلند کرد و به اتاق کناری رفت و منتظر عروس ماند. دختر های مهمان هم که به امید باز شدن بختشان کنار عروس صف کشیده بودند، دوباره شروع کردن به شعر خواندن و کم کم مهمانها هم همراهی کردند. اما عاقد هنوز مات مانده بود.

***

زن دفتر چه را ورقی زد. چند صفحه را که دید دوباره بست .

-دیروز وقتی داشتم فرشها رو جمع میکردم برای فروش، این رو زیر فرش پیدا کردم.

صفحه ای که تعدا مهریه را نوشته بود باز کرد. خط سومش خط خطی شده بود و بالایش دوباره چیزهایی نوشته بودند. دفتر چه را سمت شهید گمنام گرفت و با انگشت سبابه کلمه "عندالمطالبه" را نشان داد. تا بحال اینقدر خجالت نکشیده بود. سرش را آنقدر خم کرد که کودک تنها چکیدن جند قطرهء اشک را دید. دفتر را بست و توی کیفش گذاشت. کودک را بغل کرد و بدون خداحافظی رفت. باد پارچه را روی شهید گمنام انداخت و کودک دوباره سرش را روی شانه زن ول کرد.

***

داماد در گوش عاقد چیزی گفت و عاقد هم توی دفترش چیزهایی نوشت. وقتی همه ساکت شدند عاقد گقت:

-سرکار خانم مریم ترابی فرزند کاظم، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای علی اکبر رضوانی فرزند روح الله با مهریه یک جلد کلام الله، آینه و شمعدان و تعداد 14 سکه تمام بهار آزادی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟

-با اجازه بزرگترها بعله...

   + MAHDI H.A ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱۳
comment نظرات ()