مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

زندان

جنازه را روی دوشم انداختم. سنگین تر از آن چیزی بود که فکر میکردم. دیروز که در باشگاه وزنش کرده بودم، با کفش و لباس و ساعت شده بود شصت و سه کیلو و خورده ای. اما حالا این بدن برهنه، بیشتر از اینها می نمایاند. شاید هم بخاطر این بود که تا بحال تجربه حمل یک لش را نداشته بودم. آنقدر سنگین بود که هر سه چهار پله یکبار میگذاشتمش زمین که خستگی بگیرم. پله ها هم بلند بودند. خیلی بیشتر از 20سانتی که استاندارد است. شاید هم معمارش مقنی بوده و نه معمار. شاید هم از این بساز بفروشها که میخواهند سریع یک چیزی بالا برود و دری و پنجره ای با شیشه های آینه ای و پلاک طلایی و سنگ مرمری با "وان یکاد"ی چسبیده در بالای در، که خلق الله هم یا نمی فهمند یا از روی نداری خود را به نفهمی می زنند. سر پیچ پله، لش از دستم در رفت و افتاد. گوشه سرش خورد به لبه سنگ پله و شکاف کوچکی برداشت. خون سیاهی خودش را به زور به بیرون راند. روی پله ها جاری شد و یکی یکی از پله ها پایین رفت. آنقدر که دیگر عاقبتش را ندیدم. حوصله بند آوردن خون را هم نداشتم. هر چند که یاد داد و بیدادهای ننه که "پسر نجس کاری نکن" مثل پتک توی سرم می خورد.
نگاهم به لش عریان خیره شد. تا بحال عریان خودم را ندیده بودم. تنها در باشگاه جلوی آینه، کمی فیگور میگرفتم که این یک ذره گوشت که ادای عظله را در می آورند بیرون بزنند. اما آنجا دیگر حداقل حیا اجازه نمی داد همه لباسهایم را دربیاورم. هرچند که اگر اجازه هم می داد خیلی دیدنی نبود. اما حالا... احساس سرما را گردن ترس انداختم و ترس را گردن طولانی راه. دوباره لش را روی دوشم انداختم و به بالا رفتن از پله ها ادامه دادم. نمی دانم طبقه چندم بودم. یادم رفته بود شمردن. کمی بالاتر درِ یکی از واحدهای ساختمان هویدا شد. جنازه را روی پله گذاشتم و تکیه اش را به نرده راه پله دادم. دستش را هم روی عورتش گذاشتم. هرچند که خیلی در هیئتش افاقه نکرد. زنگ آپارتمان خراب بود. چند تقه ای به در زدم. کودکی در را باز کرد ودر پاسخ صورت سوال گونه اش پرسیدم : کوچولو میدونی اینجا طبقه چندمه ؟
سرش را از لای در بیرون آورد و نگاهی به جنازه کرد و گفت: ماله خودته؟
تا بحال از کودک جماعت خجالت نکشیده بودم و این هم به تجربه های جدیدم اضافه شد. گفتم: سگ مصب خیلی سنگینه نمیدونی چقدر دیگه باید برم بالا؟
در را نیمه باز کرد وآمد بیرون. از فاصله بین پله ها و بالای نرده نگاهی به پایین انداخت و بعد سرش را 180درجه چرخاند و بالا را نگاه کرد. سرش را هم به نشانه نه تکان داد و گفت: مگه همون اول بهت نگفتن؟
مثل آدمهایی که چیزی از دست داده باشند گفتم: نه! کی؟
بدون توجه به سوالم دوباره پرسید: چرا خودت داری میبریش؟
گفتم: آخه کسی نبود. ننه ام رفته شهرستان سراغ خواهرم که با شوهرش دعواش شده آشتیشون بده. خداییش اگه منم جای اون شوهر بودم تاحالا سه طلاقه کرده بودمش . شیکمه چهارمش هم دختر زایید بدبخت. آقام هم که خیلی وقته مرده. تازه اون موقع هم من جنازشو بردم. ننه و خواهرم هی غش میکردن. کس دیگه ای نبود خوب...
کودک سرش را انداخت رفت توی خانه و در را هم تقریبا محکم بست. طوری که من دیگر جرائت نکردم دوباره در بزنم. نمی دانم کجای حرفم بد بود که اینقدر ناراحت شد. شاید از زائیدن خواهرم. شاید هم از مردن آقام و شاید هم از نبود ننه...
دلم می خواست زودتر به بالا برسم و این لش را که دیگر حالم ازش بهم می خورد سرانجامی بدهم.دستانش را روی دوشم گذاشتم و بلندش کردم. صدای لولای روغن ندیده در که کودک دوباره بازش کرده بود سرم را برگرداند. پرسید: کی تموم کردی؟ احساس کردم بوی گند جنازه را او هم حس کرده. گفتم: خیلی نیست. از همون موقعی که از پایین راه افتادم. یعنی دقیقش رو بخوای از وقتی که از بالای پشت بوم این ساختمون پریدم پایین. تا مُردم برش داشتم و راه افتادم. احتمالا سه چهار ساعتی شده باشد.
دوباره پرسید: بهت نگفتند کی قرار بوده بمیری؟ گفتم: فکر کنم یکی گفت. 48 سال و 8 ماه و 3 روز و 11 ساعت و چهار دقیقه و ...
کمی تعجب کردم که چگونه این همه اعداد و ارقام را حفظ کرده ام با این حافظه درب و داغان. همین دیروز قرارِ با ستاره را فراموش کرده بودم و او هم شاکی ، دیگر جواب تلفنهای من را نداد. البته بهتر. مگر قحط دختر آمده؟ تازه جدیدا هم دندان گرد شده بود. یا حتی اینکه یادم رفته بود پول اجاره خانه این برج را از دایی رحیم بگیرم که دوباره زن صاحبخانه، علم شنگه بپا نکند که قلب ننه بگیرد. راستی خدا کند ننه این لش را نبیند که دیگر حال و حوصله اورژانس را ندارم. کودک در را کامل باز کرداتاق تاریک تاریک بود و با نور راه رو کمی روشن شد. بوی نم اتاق را از بوی گند جسد تمیز می دادم. کودک با سرش به داخل اشاره کرد. گفتم: جدی؟ اینجاست؟. خیلی خوشحال شدم که دیگر نباید این پله های بی پایان ساختمان را حمالی این لش کنم. صبح وقتی از همین پله ها میرفتم بالا که روی پشت بام برسم، خیلی کمتر بود. شاید چون لشم هم راه می آمد، خستگی و طولانی بودن راه را احساس نکرده بودم شاید هم... نمیدانم. داخل شدم. تاریکی اتاق آنقدر بود که انتهایش معلوم نبود. نمیدانم چطور آن کودک در آن تاریکی نترسیده بود؟ جسد را همان نزدیک در روی زمین گذاشتم و تکیه اش را به دیوار دادم. دوباره نگاهی به لش کردم که در آن تاریکی بیشتر به شبح می مانست. اینکه باید تنهایش ميگذاردم و ميرفتم کمی ناراحتم میکرد. گذران سریع خاطرات خوب و بد با این بدن کمی ذهنم را مشغول کرد. اما هر چه بود دیگر راحت شده بودم از دستش. اگر میدانستم به این راحتی است خیلی زودتر از اینها این کار را میکردم. این همه ساخهتمان در این شهر بود که میشود از بالای پشت بام هر کدام با مخ پایین آمد و خلاص.
آمدم طرف در. کودک همچنان در کنار در ایستاده بود و به من نگاه می کرد. گفتم: خوب تمومه؟ دوباره با تکان سرش جوابم را داد. دستگیره در را گرفت و در را هم بست. از تعجب خشکم زده بود. اتاق هم دیگر تاریک تاریک شده بود. آنقدر که اگر یک دور دور خودم میزدم جهت در را گم میکردم. داد زدم. بچه چرا در و بستی؟ از پشت در، طوری که هم من بشنوم و هم داد نزده باشد گفت: همین جاست. دو باره فریاد زدم. خوب لش رو که گذاشتم. من دیگه چرا؟
گفت: مگه بهت نگفتن؟ مثل آن موقع ها که سر جلسه امتحان آخر سال، همه سوالها برایم تازگی داشت، بلند گفتم. نه. چی رو؟
گفت تو باید اینجا بمونی. تا وقتش برسه. وقت مردنت. 48 سال و 8 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 4 دقیقه و 24 ثانیه دیگه. تا زمانی که قرار بوده بمیری.
در را جستجو کردم. باید در خانه دستگیره داشته باشد. اصلا در آپارتمانها را این طور می سازند که از داخل بشود رفت بیرون. خاک بر سر این بساز بفروشها که دستگیره را هم برعکس گذاشته بودند.

 

------------------------------
زاهدي: هفته‌اي يك دانشجو خودكشي مي‌كند
--------------------------------

يا حق

   + MAHDI H.A ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٦
comment نظرات ()