مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

 

راست می گفت...

سر بر ديوار کوچه ای باريک، مشتانی گره کرده که گاه در تلاقی با ديوار گلين کاه را از خاک جدا می نمود. صدای گريه ای خشمگين در فضای تنگ کوچه و زمزمه :عجب صبری خدا دارد، دليل بی قراری آسمانيان گشته است.
آنچنان حزن آلود ناله ميکند که هر رونده ای را منصرف از طی طريق کرده و باز خلوت کوچه و شکست سکوت با ناله های کودکی در غمی بزرگ و جانگداز.
می گفت: خدايا اگر می بودم، قيامتت از قيامتم شرم وقوع می کرد و راست می گفت.
می گفت: خدايا اگر اذن دهد بقای نسل و تاريخشان را بی معنا می کنم، و راست ميگفت.
می گفت خدايا اگر در تقديرت بکنجد، عالم را از اين غم تا روز موعود سياه پوش می کنم و راست ميگفت.

قلب کوچکش سنگينی می کرد از گذشته ها، از شنيده ها، از کوچه ای تنگ و ماجرايی دلتنگ.
نمی دانست چرا هر بار حاصل عبور از کوچه برای برادر به اندازه سالها شکستگی را بر سيمايش نقش می بست.
نمی دانست چرا ياد کوچه سايه غمی است بر محفل غم بار خانه. نمی دانست چرا پدر تنها در گذر از اين کوچه ديوار را به کمک زانوانش مدد می گيرد و نمی دانست چرا وقتی صحبت از آن می شود، در گوشه ای چادری مشکين در آغوشی فشره می شودو ديگران با نگاهی چون شمعی اشکبار می سوزند و باز سکوت منبر نشين بزم سرد خانه می شود...

به خود اجازه سوال نمی داد. اگر از پدر می پرسيد، دست بر پهلو می گرفت و از دردی ليلی وار خاموش می سوخت. اگر از برادر می پرسيد، سر بر ديوار می گذاشت و هيچ نمی گفت. جوابش از خواهر تنها نگاه معصومانه ای بود به گوشه ای از باب خانه. اما شايد از او می توانست، و توانست و حال شرمگين از سوال و دردناک از جواب،
سر بر ديوار کوچه ای باريک، مشتانی گره کرده که گاه در تلاقی با ديوار گلين کاه را از خاک جدا می نمود.
می گفت: مادر، اگر نبودم در کوچه ياری ات کنم، دينم را کربلا در وفای به فرزندت تا کنار فرات ادا ميکنم        و راست می گفت... 

   + MAHDI H.A ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢٧
comment نظرات ()