مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

ديوانه

خدا وکیلی آن را نگاه کن. آره آره . همان را که چسبیده به پنجره و با انگشت روی شیشه مشق میکند. خوب معلوم است دیوانه است! کدام آدم عاقلی با انگشت روی پنجره می نویسد؟ یا آن یکی که از صبح تا شب فکر می کند! مگر آدم عاقلها فکر می کنند؟ آدم عاقلها عمل می کنند. یا آن زنیکه که هی می خنند و ادای گوگوش را در می آورد. دلش خوش است. خوب تابلو دیوانه است دیگر. آخر آدمیزاد با این همه بدبختی و فلاکت باید بخندد؟ یک نفر را دیده ای که اینجا مثلا گریه کند، روزنامه بخواند یا اخبار ۳۰:۲۲ ببیند؟ همه اینها دیوانه اند! بجان تو.
ولی حساب من فرق میکند. من هم روزنامه میخوانم هم اخبار 22:30 می بینم. می خواهی برایت بگویم این راستی های نامرد چقدر عوضی اند؟ البته چپی ها هم خیلی پدر سوخته اند... می بینی کلی از سیاست سر در می آورم. تازه بهینه سازی مصرف سوخت هم خیلی چیزه خوبی است و حتی سرت را با چی می شوری؟ یا شامپو گلرنگ! همه اینها را گفتم. به همان مرتیکه که پشت میز نشسته بود و لباس دکترها را پوشیده بود و خودکار بیکش را یکسره توی گوشش می چرخاند هم گفتم. قانع نمی شد. می گفت دیوانه ای. می گفتم برای چه؟ دلیلی؟ برهانی؟ استدلالی؟ می گفت زدی زنت را کشتی دلیل هم می خواهی؟ گفتم ای بابا، دور از جان دیوانه ها چقدر خرید! این همه توی دنیا آدم می کشند. قتل می کنند تازه کلی هم از رویش فیلم می سازند. همین مردک گور بگور شده پوارو یا آن دراز بی قواره اینگلیسی، شرلوک هلمز، وقتی قاتل می گیرند که نمی برند تیمارستان! می برند زندانی، حبس ابدی، اعدامی... تازه من کلی فرق دارم. من فداکاری کردم. از خودم گذشتم. خیلی نامردین که اینها را توی پرونده نمی نویسید. توی دادگاه هم وکیل نگذاشت این ها را بنویسم. ولی گفتم. همه چیز را. وکیل هم هی وسط حرفم داد می زد "دید این دیوانه است"! دیوانه هفت جد و آبادت هست مرتیکه سوسول کرواتی.

آخر شما که نمی فهمید . البته نه اینکه نفهمید ها، می فهمید اما شعورتان نمی رسد. شعور آن مسعود احمق هم نرسید. مسعود را که می شناسی. مسعود سعادت. تازه یکی دو ماهی است آمده توی محل ما. پسر خوبی است. سر به زیر. کاری خوشگل، خوش تیپ، خوش هیکل، دختر کش. خلاصه اراده کند هزار تا دختر صفر کیلومتر می شوند عروس حجله اش. اما دیوانه بود دیگر. اصلا او را باید بیاورند اینجا که آن همه دختر صفر کیلومتر را ول کرده افتاده دنبال یک زن چهل ساله. آنهم زنی که سه شکم زائیده. نه هیکل دارد و نه قیافه...

یک ماه پیش توی کوچه انگار منتظرم باشد پرید جلویم و گفت: آق رحیم این خانم رو می شناسی؟ همون که مانتوی قهوی داره و یکی از بندهای کیفش پاره س؟ گفتم: خوب آره چطور مگه؟ گفت: دلم لرزیده آق رحیم. بیچاره اش شدم. شب و روزم شده اون. گفتم: میخواهی اش؟ گفت: مگه می شه؟ گفتم آره که میشه فقط بذار طلاقش بدم بعد مال تو. خندید. دیوانه فکر می کرد دارم شوخی می کنم. گفتم: مگه نمی خواهی زنیکه رو؟ خوب من طلاقش میدم، عده اش که تموم شد بیا عقدش کن. خشکش زده بود. رنگش هم پریده بود. با پته پته پرسید: بدت می آید از زنت. گفتم نه خیلی هم دوستش دارم. خیلی خانم خوبیه، کاریه، مهربونه، زحمت کشه، اون هم من و خیلی دوست دارد. عاشقمه. بیچاره باورش نمی شد. فکر کرد سرکارش گذاشتم. فکر کرد اسگلش کردم. دیروز توی دادگاه هم باورش نمی شد. قیافه اش مثل جن زده ها بود.

اما سمیرا عاقل بود. می فهمید. درک می کرد. اصلا ماتوی زندگیمان همیشه همدیگر را فهمیده بودم. یک بار سر هم داد نکشیده بودیم. یک بار اخم نکرده بودیم. سر بچه ها چرا. بعضی وقتها کتکشان هم می زدم. توله سگها درس نمی خواندند. اما ماجرای ما فرق می کرد. چون سمیرا عاقل بود. وقتی گفتم باید طلاقت بدهم چون مسعود عاشقت شده، قبول کرد. بعد با هم رفتیم تو اتاق خواب یکی دو ساعت گریه کردیم. چاره ای نداشتیم. نه من نه او. فقط یک بار از من پرسید همه فکرهایت را کرده ای. گفتم فکر کردن نداره. یکی دیگه هم دوستت داره. خاطر خوات شده. شب و روزش تو شده. مثل من. که عاشقت هستم. که خاطر خواتم. که شب و روزم تویی. اما می گویی چه کنم؟ بعدش دوباره گریه کردیم. شناسنامه ها را بر داشتیم که برویم محضر، که دم در نشست و پرسید. مسعود دوستم داره؟ گفتم آره. خیلی. نمیدونی امروز چه حالی داشت بیچاره. خوب حق دارد. عاشق شده. عاشق تو شده...
بعد برگشت و گفت ولی من مسعود رو دوست ندارم. گفت من رو طلاق بده، من هم زن مسعود می شوم. اما دوستش ندارم. نشستم کنارش و صورتم را گذاشتم توی دستانش. بعد شروع کردم به گفتن. از مسعود. از اینکه خوش تیپ است . خوش هیکل. کاری . سر بزیر. حتی از اینکه اگر اراده کنه هزار تا دختر صفر کیلومتر می شوند عروس حجله اش. می خواستم قانعش کنم. زور که نیست یک نفری را بفرستی خانه کسی که دوستش ندارد...

چه میخواهی پرستار... این ملحفه که تمیز است. هنوز تمام ماجرا را نگفته ام برایش. می بری بشوری؟ خوب احمق قاطی می شود با دیگری ها. آن وقت من باید برای همه ملحفه ها تعریف کنم داستانم را. بگویم که دیوانه نیستم. به دیوانه های اینجا که نمیشود گفت. دیوانه که نمی فهمد این چیزها را. هر چند که از شما ها بهترند که لااقل من را دیوانه خطاب نمیکنند.

-----------------------------------------------------------------------------

پی نوشت یکم: کدام آدم عاقلی اولین پست سال نویش "دیوانه" است؟

پی نوشت دوم: مگر دیوانه ها سال نو و کهنه می فهمند؟

پی نوشت سوم: عید شما هم مبارک. سال خوبی داشته باشید.

یا حق

   + MAHDI H.A ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱
comment نظرات ()