مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

بانوی من

بانوی من و زمزمه موی پریشان

با جام تهی مست شوم از تو چه پنهان

 

هر بار که یادت به سرم راه در افتد

هر جا بروم بوی بهاری برم افتد

 

ای زلف تو تاوان مجازات دل  من

منصور صفت تا ته راه است دل من

 

بگذار که در راه تو من مشک فشانم

تا گوشه نگاهی زتو بر خود برسانم

 

هر روز شده کار قلم در خط دفتر

مشق قد و بالای تو ای از همه مهتر

 

تا نوبت نقاشی گیسوی پریشان

زود است که پایان برسد در پس دوران

 

من با قدح و می وضو بهر کشيدن
می سازم و هر دم حدثی باعث بطلان
 

 

-------------------------

پی نوشت يکم: دلم شور می زد، دستم لرزيد، کاغذ خط خطی شد.

پی نوشت دوم: اهل اين وادی نيستم. اهلش بر من ببخشايند.

يا حق

   + MAHDI H.A ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٧
comment نظرات ()