هوای سرد نوک بينی اش را قرمز کرده بودو با بازدم هوا گرمش ميکرد اما سرد سرد بود . خسته شد و به حال خودش رهايش کرد.
راهش را کج کرد تا در پارک قدمی زده باشد. صبح زود پارک خلوت بود. صدای فرياد برگهای زرد زير جارو تنها صدايی بود که گوش را می آزرد.سعی ميکرد صدای ديگر برگها را هم زير پايش در بياورد...
سوز سردی گوشهايش را آزرد. ياد سفارش مادر و کلاه پشمی از ذهنش گذشت. سرش را در يقه اش فرو برد.زمين خيس بود و به همين وضع صندلی های درب و داغان پارک.
روی يکی نشست. خيسی صندلی تنش را لرزاند. تکيه داد. باز هم لرزيد.
چند دانه علف سبز از لابلای برگهای زرد بيرون آمده بودندو آخرين نفسها را می کشيدند. برگهای زرد نگران جارو بودند و علفهای سبز در انتظار آن.
احساس کرد کسی روی صندلی نشست. به ياد خيسی صندلی افتاد و دوباره لرزيد.خواست ببيند کيست که سرما پشيمانش کرد.
((سلام))...
صدای دخترانهای سرش را به سمت او برگرداند. اولين چيزی که ديدگل سرخی بود که در دستی ميچرخيد.با ساقه ای پر از تيغ که انگشتان هر از چند گاهی تيزی نوک آن را می چشيدند. گل قرمز بود و با طراوت. انگار از سرما بدش نمی آمد. امتداد گل سرخ دختری بود با روسری صورتي، مانتويی تنگ و کوتاه، چشمانی ريز و لبانی قرمز که در سرما به زور ادای لبخند را در می آورد.
صدای جارو بلند تر شده بود. بادهم برگهای زرد بيشتری را کنار علف می ريخت.
نمی دانست چرا يادش رفته بود که جواب سلام چيست. در زهنش وازه ها را مرور ميکرد. برگ زرد ديگری روی آخرين علف سبز را هم پوشاند.
با صدای بريده بريده جواب داد: ((ببخشيد اسم شما چيه؟))!!!
خودش ا ز حرفی که زد خجالت کشيد. نامعقولانه ترين جوابی که در پاسخ سلام می شد داد.
دختر نزديک تر آمد و گل سرخ هم. گل ديگر رمق طراوت نداشت. شايد او هم زردی برگها را ديده بود.ديگر علفی سبزی پيدا نبود.
صدای دختر حواسش را جمع کرد: ((اسم من ؟ ميخوای بخری يا اذيت کني؟))! گل دوباره چرخيد.
از سرمای هوا، انگشتان دختر بی حس شده بود و ديگر تيزی تيغ های ساقه گل را احساس نمی کرد.
چه چيزی را بايد ميخريد؟ مگر خريدنی است؟ قيمتش چند است؟ هوا سرد بود...
سکوتش دوباره دختر را به حرف در آورد: (( اصلا اسم خودت چيه؟)).
فکر کرد شايد او خريدار است و بايد به او بفروشد.
آمد بگويد اسم من... زبانش بند آمد. خيسی صندلی يادش رفته بود، اما دوباره لرزيد.
بلند شد. جارو برگهای زرد را از دور علفها جمع کرد و علف دوباره پیدا شد. قيافهء متعجبانه دختر برايش تازگی داشت.
((نمی فروشم... نه در پارک و نه در هيچ جای ديگر.))
نظرات ()
