صفای مرامت زلیخا
غلطی کردم. به کاهدان زدم. این بار را بدجوری ناشی گری درآوردم. چرا من اینکار را کردم؟ آخر از من بعید بود. از منی که با یک نگاه می فهمیدم ...
(اين داستان بدليل خيلی چيزها سانسور شده. مميزی اش هم خودم بودم و نه احيانا ديگران. فکر هم نکنم حالا حالا ها فضايش پيش آيد که دوباره اينجا بگذارمش. فعلا توی وبلاگ اينگليسی که شکر خدا تا بحال مشتری ايرانی پيدا نکرده گذاشته ام تا بعد. فقط همين دو پاراگراف اول و آخرش باشد بد نيست).
نمیدانم چند ساعت است نشسته ام لبه تخت. چند پاکت سیگار حرام کرده ام. صورتم چرا خیس است؟ امروز باید برای تسویه حساب میرفتم. درب بطری نو، بسته مانده. دخترک نیست. پولهای خیس مچاله شده روی میز است. تسبیح پیرزن را برداشته ام و ذکر میگویم...
صفای مرامت زلیخا. صفای مرامت زلیخا . صفای مرامت زلیخا...
پیرزن بفهمد به تسبیحش دست زده ام جیغ و داد را ه می اندازد. تسبیح را آب میکشم.
صفای مرامت زلیخا. صفای مرامت زلیخا. صفای مرامت زلیخا...
نخ تسبیح کهنه بود. تسبیح پاره شده. پیرزن بفهمد...
صفای مرامت زلیخا. صفای مرامت زلیخا. صفای مرامت زلیخا...
--------------------------
پی نوشت یکم: صفای مرامت زلیخا
پی نوشت دوم: صفای مرامت زلیخا
پی نوشت nام : صفای مرامت زلیخا
یا حق
نظرات ()
