مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

جاده

پیرمرد سه پایه بوم نقاشی را باز کرد و روی زمین گذاشت. دقیقا در امتداد خط سفید وسط جاده. دیگر پاهایش توان دوران جوانی را نداشت که بتواند ساعتها رويشان بایستد. همانجا روی آسفالت نشست و بوم را به سه پایه باز شده تکیه داد. لاک پشت هم سرش را به داخل لاکش کشاند. جعبه فلزی و زنگ زده رنگ روغن و پالت چوبی که قسمتی مانند رنگی کمان و جای دیگرش مثل رعد و برق شبهای بارانی، سیاه و سفید شده بود را روی لاک پشت گذاشت. مسیر نگاهش را از بلای بوم  و میان سه پایه، روی خط سفید وسط جاده که عاقبتش معلوم نبود تنظیم کرد. یک چشمش را هم بست که دقتش را بالا ببرد. رنگ آبی را از توی جعبه فلزی رنگها در آورد و ته مانده اش را با زور دستان مرتعشش روی پالت ریخت. بوی تند نفت و دو رنگی رنگ روغن، نشان می داد که خیلی از تاریخ مصرفش گذشته باشد. پیرمرد لبخندی زد و همینطور که رنگ دیگری را بر می داشت زیر لب گفت: همین یک بار را معرفت بگذارید.
موهای قلمو مثل تکه چوبی خشک شده بود و پیر مرد را مجبور می کرد که با انگشت ورزشان دهد تا منعطف شوند. لاک پشت دوبار سرش را از لاک بیرون آورد. انگار سنگینی رنگهای روی پالت را احساس کرده باشد، گردنش را کمی چرخاند که شاید بتواند از اتفاقات روی لاکش باخبر شود اما خیلی موفق نبود. با نا امیدی گردنش را تا نیمه داخل کرد. قلمو آماده شده بود. تقریبا تمام رنگهای جعبه رنگ روی پالت بودند. پیرمرد انگشت شصتش را از سوراخ پالت رد کرد و با چهارتای دیگر زیر آن پایه ساخت. پالت همراه با دست پیر مرد می لرزید اما رنگها به روی خودشان نمی آوردند و از جایشان تکان نمی خوردند.
- مرحوم پدرم می گفت پسر، در عالم نقاشی حرفت را بزن اما با زبان نقاشی.
لاکپشت انگار فهمیده باشد حالا می تواند رنگهای روی پالت را ببیند گردنش را بیشتر بیرون داد.
- می گفت پسر؛ خوبی نقاشی این است که بیننده مجبور می شود کمی فکر کند. سرانجام فکرش را نا امید نکن. بگذار به یک چیزی برسد توی نقاشی ات.
پیرمرد از زیر عینک به جاده نگاه می کرد و از داخل آن به تابلو. اندازه ها را با انتهای قلمو مقیاس می زد و روی بوم می گذاشت. بالای بوم، طلاقی دو خطی بود که از پاین تابلو، آهنگ رسیدن به هم داشتند و هرچه بالا تر می آمدند به هم نزدیکتر می شدند.
- می گفت پسر؛ وقتی نقاشی می کشی دست و دلت یک جا باشد. آب می کشی دلت در یا باشد و کوه،دلت کوهسار.
لاک پشت دست و پایش را درآاورد. خمیازه ای کشید و به سمت خط سفید وسط جاده حرکت کرد. جاده روی تابلو تقریبا تمام بود. خط سفید وسط جاده هم به خط سفید جادهء بوم وصل شده بود. لاک پشت دست و پایش را جمع کرد. سوزش خفیفی در پهلوی پیر مرد، نگاهش را به کیسه ادراری که همراهش بود و با شلنگ نازکی به داخل شلوارش می رسید برگرداند.
- می گفت پسر؛ وضو نداری دستت به قلمو نخورد.
حالا دیگر با عینک هم بوم نقاشی تار بود. دستمال صورتی را از جیبش در آورد که چشمانش را پاک کند. اما پشیمان شد و دستمال را روی لاک پشت انداخت. لاک پشت هم اعتنایی نکرد. خرده کاری های جاده روی تابلو  تمام شده بود. رنگ سیاه روی پالت، دیگر رنگ ها را هم تیره کرده بود. کمی رنگ قهوه ای ساخت و در وسط جاده درست در امتداد خط سفید و حتی بدون رعایت یک سوم تصویر، یک  صندلی چوبی کشید. درست مثل همانهایی که توی فیلمهاست. همانهایی که به جای چهارعدد پایه، دو نیم دایره زیرش گذاشته اند و پیرترها رویش خودشان را مثل گهواره کودکان تکان می دهند. شاید تنها فرقش با گهواره کودک این باشد که اگر با زور حرکت گردن و پا تکانش ندهی ، کسی نیست که برایت تکان دهد و می شود مثل همان صندلی های چهار پایه دار معمولی. ساکن و بی جان.
- می گفت پسر؛ برای هر چیزی سمبلی است. مثلا سمبل حیات آب است و سمبل انتظار جاده.
و آخرین نیم دایره صندلی را هم کشید.
لاک پشت سرش را بلند کرد که نقاشی را ببیند اما دستمال صورتی نمی گذاشت. پیر مرد فهمید . پالت رنگ  و قلمو را روی زمین گذاشت. دستمال صورتی را برداشت ، لاک پشت را بلند کرد و روبروی نقاشی گرفت. درست در امتداد همان خطی که از بین چشمانش شروع  می شد ، خط سفید جاده بوم را رد می کرد ، از وسط صندلی می گذشت و از میان سه پایه به خط سفید وسط جاده می رسید. دوباره پهلوی پیرمرد تیر کشید. دهانش را نزدیک صورت لاک پشت برد و آرام گفت:
این آخری ها می گفت؛ ای که 80 گذشت و در خوابی... مگر این چند روز  و در یابی...
لاک پشت سرش را داخل نبرد اما چشمانش را بست.

 

للحق

 

-------------------------------------

پی نوشت يکم: ای که ۲۵ گذشت و در خوابی / مگر اين چند روز و دريابی

پی نوشت دوم: دوستانی که همينجور فرط و فرط  (يا فرت و فرت) مطلب از اينجا بر ميدارند و اين ور و آنور ميگذارند اشکال ندارد. فقط بی زحمت قبلش کمی حقير را آدم حساب کنند و اطلاع دهند که ديگر دوستان شاکی نشوند.

پی نوشت سوم: نهليسم مزمن؟ شايد! 

 

 

   + MAHDI H.A ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۱
comment نظرات ()