آينه
نشست روبرويم. نشستم روبرويش. نه فلسفه آمد وسط و نه عرفان سينه چاک ادای حقش شد.
نشست روبرويم. نشستم روبرويش. نه حرفی زد و نه جوابی بود برای غربت استدلالهايش.
نشست روبرويم. نشستم روبرويش. فهميدم که او هم فهميده لذت چند لحظه گوش دادن به فريادهای سکوت. هرچند کليشه ای. هرچند تکراری بر مکررات زندگی. مثل تمام روزمرگی ها هر روز.
--------------------------------
پی نوشت يکم: چه می شد می ماند روبرويم و می ماندم روبريش؟
ياحق
نظرات ()
