مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

ماچه الاغ

 خدا رحمتش کند. مادر مادربزرگم را مي گويم. قديمترها که بچه بوديم و مي غلتيديم ميان اندروني مجلس که جاي زنها بود، براي آن که دک مان کند، دستي روي سرمان مي کشيد و مي گفت: پسر جان، النسا، النسا، النسا... في الفتن داخلات...
بسان ماچه الاغ شعورمان که نميرسيد. حالا هم نمي رسد.
عجب حکيم بودند اين قديمي ها.

-----------------------------------

پي نوشت يکم: بي مقدمه گفت، چرا کامنت خانه وبلاگت را دختران آباد مي کنند؟ بي مقدمه تر گفتم: کجايش را ديدي؟ توي ليست مسنجرم به قاعده يک مدرسه آي دي دختر دارم.
ديگر مقدمه نمي خواست. نه سکوت او و نه پاک کردن آن همه آي دي. هرچند که خيلي وقت گرفت.

پي نوشت دوم:جناب قاضي کاملا تفهيم اتهام شد. حکم متهم به تحجر و سر نا سازگاري داشتن با تجدد و توسعه چيست؟ بفرمائيد ما در خدمتيم.

پي نوشت سوم: البت که حال خوبان را قياس از خود نگير. (ضميرش بي زحمت برگردد به ناطقش).

يا حق
 

   + MAHDI H.A ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٧
comment نظرات ()