سخت غمی بود بخدا
شب ها که دير می آيی حرفی ندارم. آنقدر آرام هم کليد می اندازی و می چراخنی و در را هل می دهی که سه چهار دقيقه طول بکشد و نکند صدای پيچ و لولای در بلند شود تا برای من خود به خواب زده، بشود دليل پريدن و بيدار شدن. مگر من اعتراضی کردم؟
تا بحال ديده ای شکايت و ناله ی نداری و بيچارگی سر دهم.
فقط بی معرفت نمی گويی که همان نصف شبها، که می آيی و ميروی پايين رختخواب مادرت می نشينی، پتويش را کنار ميزنی و صورتت را می گذاری کف پايش، ميبويی و ميبوسی، من هم ممکن است زير چشمی ببينم و حسرتش را بخورم؟
خوب من هم مثل تو. مگر دل ندارم؟ رفتم قبرستان و صورتم را گذاشتم پايين قبر مادرم. تازه نه هر روز مثل تو...
حالا ديگر خرده نگير... باشد؟
----------------------------------
پی نوشت يکم: سنگين بود داغت مادربزرگ. بخدا سنگين . آنهم در غربت
پی نوشت دوم:فرصت غنيمت است رفيقان در اين چمن/فردا چو برگ گل همه بر باد رفته ايم.
يا حق
نظرات ()
