مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

 

دست نوشته های يک عدد مغز فراری(۱)

يک شب خوابيديم. صبح که بلند شديم فهميديم ای بابا ما يک عدد نخبه علمی می باشيم که مغزمان آنقدر گنده شده که ديگر توی اين مملکت جايش نمی شود و بايد برود خارجه.( اصلا هم ربطی به برنده شدن در جشنواره خوارزمی و يا مسابقه روباتيک و يا مقالات کوفتی که اين ور و آن ور فرستاديم نداشت). آويزان حضرت پدر گشتيم که اگر ما نرويم به بلاد کفربرای تحصيل علم و معرفت، در اين مملکت به نهيليسم مزمن و انواع دپرسيت دچار گشته و ممکن است بر آمار خود کشی جوانان ناکام افزوده شود. حضرت پدر می فرمود: برو با اسباب بازيهات بازی کن بچه.
مادر گرامی هم مجدد همان شير را که آخرش نفهميديم کلا چقدر بوده حرام اعلام کرد و گفت اگر يک بار ديگر ازاين اراجيف بگويی کان محاربه با امام زمان می باشد.
خواهر گنده ترمان هم پيشنهاد ارسال ما به جماعت مرغان را داد که اگر بنده را زن دهند آدم می شوم و عقلم به جای نخست رجوع می کند و حتی اقداماتی هم کردندکه (علی رقم ميل باطنی) با مخالفت من و کوبيدن در به ديوار مواجه شدند.
گفتند: پسر ، حداقل دانشگاهت را تمام کن بعد غلط زيادی انجام بده. گفتم: ای بابا، اين که دانشگاه نيست و در خارجه درس که می خوانی يک نفر نازت ميکند، يک نفر بادت ميزند، يک نفر بوست ميکند ( از جنسيتش خبری در دست نبود)، غذا ميدهند مجانی، مريض بشوی مجانی درمان ميشوی، خلاصه خارجه است ديگر.
گفتند حالا اين خارجه تو کجاست؟ گفتيم برای اينکه خيال مادر گرامی هم از حلال و حرامش آسوده باشد، همين دوروبرها مثلا مالزی، کشور پهناور. تازه آقا ماشالا هم داره ميره تنها نيستم.
خلاصه اين مرغ يک لنگه پای ما کار خودش را کرد، پايمان را که از مرز گذاشتيم آنطرف، شديم جزو قشر فرار مغزها...

ادامه دارد

 

   + MAHDI H.A ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱٢
comment نظرات ()