مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

چه مي گفتم؟

 

یکم - زندگی آدم که نمی شود همه اش داستان!. یک جاهایی هم مستند دارد. مثل مستند حیات وحش. شاید تنها فرقش این باشد که در مستند حیات آدم بنی بشر، باز هم می شود دغل بازی پیدا کرد و نفاق جست. اما حیات وحش بی چاره چه؟ به دنیا می آیند. شکارشان را می کنند. تولید مثل و نه همجنس بازی. آخر کار هم می میرند. ای کاش قوانین همان حیات وحش را رعایت می کردیم که دردمان این نشود که نمونه زندگی سالم را در قفس باغ وحش بی اندازیم برای گذران اوقات فراقت.

دوم -  زندگی آدم را می گفتم. همان زندگی که برای روابط اجتماعی اش 4 بعد در نظر گرفته اند. این وبلاگ شده بلای جان بعد سوم. البته این هم بستگی دارد. به اینکه آدم ساده ای باشی و اهل دوز کلک نه. بی نوایی که به درو دیوار اعتماد می کند. ماجرای همان فرزند کوچک کشاورز مزرعه که تولستوی نقالی کرده. یک چیزی توی آن مایه ها. شاید هم بخاطر همین باشد که می گویند اکثر اهل الجنه البلها. البته می شود کلی به مان بر بخورد و بگوییم که سند این گفته جعلی است.

سوم - وبلاگ را می گفتم. عجب چیز مزخرفی است. مزخرف تر آنجا می شود که آدم و عالم بدانند که صاحبخانه اش کیست و چه کسی جولان می دهد درش. چرا؟ چون هرچه داشته باشد می شود دلیل هزار استدلال ساختگی ایرانی جماعت که انگار کاری جز تحلیل محتوایی (نام توسعه يافته غیبت) ابعاد وجودی دیگران ندارند و خودشان هم پاکند و بری از هر چیز. که بود می گفت اتامرون؟

چهارم -  ایرانی جماعت را می گفتم. تا وقتی ایران باشی و میان شان، درکش ثقیل است که بیابی عجیب موجودات محیر العقولی هستیم و همین که پایت را بگذاری کمی آنطرف تر از مرزهای روابط اجتماعی بشری، تازه می فهمی که چه عتیقه هایی هستیم. دومی شان خودمانیم و بس. جالب اینجاست که تمام ادعا ها هم در همه جا از این جماعت بلند می شود. ادعای خوبی، عاقلی، مسلمانی، میهن و هم وطن دوستی و جدیدا هم برای رونق صنعت توریسم رفته ایم در کار "خوب مهمان نوازی". دیگران هم غلط کرده اند غیر از این فکر کنند. حالا عمل می کنند مشکل خودشان است. جالب تر آنجا می شود که باورمان هم شده و اگر بیچاره ای از روی نادانی مهر دیگری مثلا عرب بودن روی مان بکوبد خشتکش را کروات می کنیم که مشتی هم باشد کوفته بر دهان استکبار.

پنجم -  ادعا را می گفتم. نمی دانم چه مرضی است این ادعا. اگر بشود روزی آدم بیکاری پیدا شود (بیکار را گفتم که توهین نباشد) و این رابطه ادعا و جهل را کتاب کند حکما تهفه ای جالب خواهد شد. حرفمان می شود خاطب منبر وعظ و بعدش، همان خلوت و کار خودمان. زیاد هم دودش رفته توی چشم مان اما دیگر عادت کرده ایم گزیدن چند باره از یک سوراخ را. نمی دانم چرا هر که را می یابم که ظاهرش کمتر ادعا دارد، باطنش بیشتر شرر می ریزد. رابطه عکسش هم کاملا برقرار است. یک بار امتحانش کن. کمتر ادعا کن و ببین می شود یا نه. البته می دانم سخت است. چون ضایع است جلوی جماعت عوض شویم. آخر محکومیم به زندگی میان مدعیان . بقول مادرم دردها که یکی دوتا نیست برادر.

ششم - چند بار گزیدن از یک سوراخ را می گفتم. توی این فیلمها دیده ام معتاد که کارش بالا بگیرد، دست و پایش را می بندند به تخت که نرود دنبال مواد. یکی محض رضای خدا بیاید این وبلاگ را هک کند.

هفتم - رضای خدا را می گفتم. هدف برای وسیله یا وسیله برای هدف؟ باز هم گم شد این پرتقال فروش.

یا حق

 

   + MAHDI H.A ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٧
comment نظرات ()