خيابان نادری
خیابان نادری از اول تا آخرش حرف دارد برای گفتن. البته اگر اولش را میدان بهارستان بگیری و آخرش را… این آخرش هم حرف دارد. جرئت نکردم یک بار مثل بچه آدم تا آخرش بروم. فقط می دانم آخرش خیلی دور است. آنقدر که وقتی اتوبوسهای دوطبقه بهارستان نادری را علامت بگذاری ، نصف روز طول می کشد تا بروند و برگردند. مخصوصا زیر آفتاب ذل تابستانها که دیگر نایی برای راننده بیچاره شرکت واحد نمی ماند.خیابان نادری درست از خود میدان بهارستان شروع می شود. کوچه ملت و صفی علیشاه را که رد کنی می افتی توی راسته کارت فروشها. روزی نیست که یکی دو عروس و داماد برای انتخاب کارت عروسی آن طرفها دل و قلوه رد و بدل نکنند و قربان صدقه سلیقه های رمانتیک هم نروند. تا جلوتر هم نادری قرق همین جور آدمهاست. کوچه مهران و برلن هم ماجرا همین است. دکمه فروشها و تور و لباس عروس و آینه و شمعدان. اصلا این قسمت نادری حال و هوای زندگی دارد و هرچند که یک تکه اش را پاسور فروشها گرفته اند و تخته نرد و جعبه های چوبی شطرنج را جلوی دکان گذاشته اند، اما می شود گفت که تا چهار راه استانبول و خیابان سعدی همین وضع است. بعدش هم انتشارات امیر کبیر. آنجا هم هر وقت سرک بکشی ، یکی دو تا دانشجوی که تازه وارد سیاست شده اند و عشق مارکس یا دکارت دارند را می توانی پیدا کنی که کتابهای صادق هدایت چاپ امیر کبیر تورق می کنند.
نمی دانم این تکه فردوسی تا حافظ چه گناهی کرده که اینجوری شده. انگار خاکستر مرده ریخته باشند. گویی خیابانش هم مثل دکان دارانش جهود است. بوی تند قهوه همه نادری از سعدی تا حافظ را پر کرده. دلار فروشها هم پاتوق شان اینجاست. تا رد میشوی نگاهی به سرو وضعت می اندازند که ببینند قیافه ات به دلار و پند و فرانک می خورد یا نه. وقتی هم مطمئن شوند که اهل فرنگ و فرنگ ستان نیستی، برای خالی نبودن عریضه پهلوی نیم پهلوی می گویند که شاید تیرشان به سنگ نخورد و از جیبت سکه ای در بیاوری برای فروش. البته که مردم هم ترجیح می دهند توی صرافی ها معامله کنند که هم امن تر است و هم با کلاس تر . هر چه باشد بعض پیاده رو های تنگ نادری ست. شاید هم بازار گرمی صرافی ها باشند این دلالان دلار و سکه!
بعد از پیراشکی نادری می شود دبیرستان ما. در گنده اش همان بر خیابان نادری است. نمی دانم چرا فکرش را نکرده اند که وقتی زنگ بخورد و گله دانش آموزان بریزند بیرون ، عابران بیچاره چه خاکی تو سرشان بریزند که زیر دست و پا له نشوند. بدنبالش هم فحش و لعنت رانندگان خیابان که با بوق و صدای ترمز قاطی می شود. یک در دیگر هم دارد. در پشتی که توی خیابان کناری باز میشود. همان که تا توپ خانه می رود. کنار نانوایی که نان فرانسوی هم می پزد و بوی نانش تا توی کلاسها می رسد و یادمان می اندازد که دوباره باید قرعه کشی کنیم که چه کسی از بالای در پشتی بپرد و برای نهار بچه ها نان فرانسوی بخرد که با کوکا بخوریم. ساندویچ های مدرسه گران است. همه نمی توانیم بخریم. بچه ها اکثرا اهل پایین شهر ند. شاپور و منیریه و راه آهن و… شاید بالا شهری شان من باشم از دروازه شمیران.
مدرسه دو طبقه دارد. طبقه اول مال سال اولی ها و سال دومی هاست و طبقه دوم هم مال سال سومی ها و سال چهارمی ها و دیپلم ردی ها. رکورد دارش محمود است که سال هشتمی است و مدیر قسم خورده که اگر امسال هم رد شود خودش دست بسته ببردش تحویل سرباز خانه بدهد. نه اینکه بچه تنبل باشد . توی راه آهن کار میکند. بعد الظهر ها می رود بقول خودش تعمیر لوکوموتیو. اما سیا دیده بودش که جارو می کرد. چیزی نمی گفتیم. بزرگترمان بود. دفتر هایش را هم بچه ها برایش می نوشتند. پسر با مرامی بود. یک جورایی به همه حال داده بود. همه می دانستیم که نوشتن دفتر محمود جای دوری نمی رود و همین روزها تلافی می کند. اهل دوز و کلک نبود. اهل دود هم نبود. دور بر نجسی هم نمی رفت. یک بار که با هم قرار گذاشتیم بعد از مدرسه برویم کافه موسیو بارنر که هفت هشت تا مغازه با مدرسه فاصله داشت و سری سنگین کنیم، کار را بهانه کرد و از خیابان پشتی راهش را کج کرد و رفت. همه هم فهمیدیم که اهل نجسی نیست. بچه با مرامی بود…
زیر زمین مدرسه مثل گورستان بود. تاریک و نمور. آزمایشگاه علوم طبیعی و کارگاه مکانیک. دو سه تا اتاق هم که گذاشته بودند برای روز مبدا که اگر لازم شد دو سه نفری را بیاندازند برای آب خنک خوری. زمین و دیوارش از کاشی سفید بود. بچه ها میگفتند برای اینکه لکه خون را راحت پاک کنند. خیلی هم بعید نبود. دفعه قبل که مدرسه شلوغ شده بود و شیشه های کلاسها را آورده بودیم پایین، چهار پنج نفر را شهربانی موقت انداخت آن تو و تا می خوردند زدشان که دیگر از این غلط ها نکنند و اگر وساطت ها و سیبیل چرب کردن آقای مدیر نبود معلوم نبود سر از کجا در می آوردند.
طبقه همکف هم اتاق مدیر و ناظم و دفتر معلمان. آبدارخانه و اتاق ورزش هم طرف دیگر راه رو بود. ناظم برای خودش دفتر جداگانه ای داشت. حق هم داشت که دفتر و دستک مخصوص داشته باشد. از آن ترکهای شش سیلندری بود که غیر از کابل سه فاز برق چیز دیگری دست نمی گرفت و خواهر و مادر بچه ها را هم به ترکی یاد می کرد. خوبی اش این بود که بچه ها نمی فهمیدند که چه فحشی خورده اند و غیرتی نمی شدند. اما باز هم وقتی تو مدرسه سال چهارمی ها دعوا می کردند و کار به قمه کشی و شیشه نوشابه شکستن می رسید، او هم جرئت نمی کرد جلو بیاید. از دو سه متری داد و بیداد می کرد که از هم جدا شان کند. ولی خیلی ها هم ازش حساب می بردند.
زنگ های تفریح عشقمان این بود که یک عدد بلیط شرکت واحد بدهیم مستخدم مدرسه که در را یواشکی و دور از چشم ناظم باز کند و چرخی توی کوچه پس کوچه های نادری بزنیم و قیمت پیانو و یلن و ترومپت در بیاوریم و خلاصه از تکنولوژی روز دنیای موسیقی عقب نیافتیم. از یاماها و رولند کلارندون گرفته تا جورج استیک وگالبرنسون. همه جا را یک به یک گز میکردیم. دو سه باری هم گیر افتاده بودیم و چند کابل نوش جانمان شده بود اما از رو نمی رفتیم. فردا دوباره همان آش بود همان کاسه.
توی یکی از همین زنگ های تفریح بود که با محمد زدیم بیرون. محمد تازه ویلن خریده بود و تا این ویلن را بخرد همه ویلن فروش های نادری را بیچاره کرده بود و باز هم دست بردار نبود. هر روز مدل ها و قیمتها را در می آورد که بقول خودش ضرر نکند و اگر قیمتش داشت می افتاد سریع آبش کند. جلوی یکی از همین ویلن فروشی ها بودیم که بچه های مدرسه فیروز بهرام تعطیل شدند. مدرسه کلیمی ها که درست روبروی مدرسه ما بودند و از طبقه دوم می شد دید که زنگ های تفریح توی حیاط دختر و پسر چه کار می کنند. بقول محمد چقدر خوب هم درس متوجه می شوند. خیلی خوشمان نمی آمد ازشان. انگار غریبه باشند. وقتی هم توی اتوبوس با زبان خودشان با هم حرف میزدند حرصمان در می آمد. اصلا فکرش را هم نمی کردیم که یک روز…
ماری را همان زنگ تفریح کوفتی دیدم. همان زنگ تفریحی که بخاطر دندان گردی مستخدم مدرسه مجبور شدیم نفری دو عدد بلیط اتوبوس بدهیم که در را باز کند. زنگ تفریح همان روزی که قرعه به نام من افتاد که از بالای در پشتی بپرم و برای نهار از نانوایی کنار مدرسه نان فرانسوی بخرم .
مادر بزرگم می گفت دل اگر بلرزد دین و ایمان نمی شناسد. درس و زندگی به باد می رود و ادم هم به فنا.
اما دل من نلرزید. فقط خوشم آمد. از رنگ موهایش. از لباسهایش . هرچند شبیه دیگر دختران مدرسه فیروز بهرام پوشیده بود. دامن سرمه ای و لباس آبی با یک چیزی مثل روسری که دور گردنش پیچیده بود. حتی از آن صلیب که گردنش انداخته بود . چقدر تا بحال توی اتوبوس به صلیب این بیچهاره ها خندیده بودیم و برایش شکلک ساخته بودیم.
محمد مدل ویلن را پیدا کرده بود. قیمتش را هم دراورده بود. از مغازه که آمد بیرون تنه ای به من زد و گفت : هوی کجایی پسر. بریم الان زنگ میخوره ها.
و ما رفتیم. رفتیم که زنگ نخورد…
------------------------------------
پی نوشت یکم: بد مرضی است که وقتی یک سری از کارهای یک نویسنده را می خوانی کلی طول می کشد که به حالت اول نوشتنت برگردی. این سبک هم اقتباسی است ازکارهای سرکار خانم رویا شاپوریان. امید وارم به زودی خوب شوم.
پی نوشت دوم: این ترم واقعا درسها بیچاره ام کردند. شرمنده از اینکه فرصت نشد زودتر از اینها خدمت برسم.
پی نوشت سوم: یادش بخیر . چقدر با بچه های فیروز بهرام پینگ پنگ بازی کردیم و راکت توی سرو کله هم زدیم. البته خدایی همه پسر بودند ها.
یا حق
نظرات ()
