مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

خدايگان

بچه گی ها یادش بخیر. خلاف سنگینمان خیس کردن شلوار بود با مایعات درونی و اشد مجازاتش برای زمانی که شرف المکانی چون میهمانی را، با مکین هایش چون فامیل و بستگان، یکی می کردیم  و می بایست جوابگوی چراییِ عدم هماهنگی قبلی به گنده ها می شدیم. کمی بعد تر هم شکستن استکان و نعلبکی که از بد روزگار، تکه های شکسته هایش را از زیر کابینت می جستند. مجازاتش هم دوسه ساعتی ایستادن بود گوشه اتاق ، کنار پنجره، پشت پرده.
تا دوران مدرسه و ننوشتن دیکته شب و آوردن هزار دلیل ریز و درشت برای خانم معلم که قیافه اش برایمان تجسم عینی ملک الموت بود.
ترکاندن نارنجکهای دست ساز میان جماعت نسوانِ بیکار در پارک و جوابگویی منکرات...
بازداشتهای دوران سربازی بخاطر کله شق بازی با افسر نگهبان...
نکیر منکر پرسیدن های کمیته انظباطی دانشگاه برای نوشتن چهار پنج خط نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی...

اگر هم نمی گفتی که" نحن اقرب الیکم من حبل الورید" (شاید) می یافتیم که در این گیرو دار و آشفته بازار پرستش بت های زندگی مان، یک بت بزرگ هم هست که شکایت این کوچکتر ها را ببریم پیشش و او هم برویمان نیاورد که چرا شده ایم بنده یِ" آفلین" . تازه  نه " هذا اَکبَر" ی مثل "الشَّمس" ابراهیم خلیل.

آدمی در پس تجربه ها پوست کلفت می شود. شده ام پوست کلفتِ تجربه هایِ شرمندگی ات.

--------------------------------

پی نوشت یکم: چند وقتی است دنبال "حبل ورید" می گردم. نشانی هم گرفته ام. "لافارض و لابکر". "عوان بین ذلک". "ففعلوا ما تومرون".
پی نوشت دوم: نامش را گذاشته اند "یو م الندامه". تجربه این دنیا ای اش کمر می شکند چه برسد به روزی که "یفرالمرء من اخیه و امه ی و ابیه"
للحق

   + MAHDI H.A ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱۱
comment نظرات ()