کوچه باغ
گرگ و میش هوا که راه بی افتد و دیوارهای کاه گلی کوچه باغ را با دست بنوازد، دیگر خیلی به فانوس زنگ زده اش نیاز ندارد. همان چوب دست ترکه درخت سیب هم که باشد می شود جایگزین چشمهای کم سو شده اش که از غروب آفتاب به خواب می روند و تا صبح هم یادشان نمی آید که قرار بوده برایش ببینند. شکایتی از چشمها ندارد. شاید کمی هم شرمنده شان باشد که بیش از حد قرار اشکشان را درآورده.
باران عصر آنقدر شدید بود که نتوانسته بود زودتر از اینها راه بی افتد. حالا هم گل و لای کوچه مجبورش می کند آهسته تر از همیشه قدم بردارد. هر از گاهی پایش درون چاله های کوچک آب، سرما را به استخوانهایش می رساند.
امام زاده روی تپه است. آخر همین کوچه باغ. بعد از باغ حیدر. اسمش را اهالی گذاشته اند امام زاده کربلا. از قدیمها حتی از آن موقع که او آنقدر بزرگ نبود که موهایش را از نامحرمان بپوشاند امام زاده کربلا می خواندنش. شب های جمعه که می شد مادرش روسری گلدار قرمز را که از امام رضا برایش سوغات آورده بود سرش می کرد و از همین کوچه باغ می بردش زیارت امام زاده. موها از زیر روسری فرار می کردند و روی صورتش می ریختند. شاید هم عمدا گره مادر را شل می کرد که موهایش دیده شوند.
وسطهای کوچه باغ تقریبا دیگر آفتاب نیست. باید ستاره ها در آمده باشند. شاید بهتر بود که فانوس را می آورد که اگر دوباره مثل بار قبل برای پیدا کردن پس کوچه ها در مانده ماند راحت تر راهش را بیابد. ولی باورش هم نمی آید که در این کوچه ها غریبه شود. وجب به وجبش را با عباسعلی رفته و آمده. جوانتر که بود تمرین هم کرده بود که چشم بسته برود. البته پیشنهادش با عباسعلی بود. یک شب که دیر آمده بود خانه و دل این زن مثل سیر و سرکه می جوشید که تا بحال کجا مانده، برایش گفته بود که با بچه ها قرار گذاشته بودند که از امام زاده کربلا تا خانه هاشان را چشم بسته بروند. کلی به دو دیوار خورده بود تا رسیده بود خانه. فردا هم این زن به تقلید از او تا نصفه های کوچه باغ را چشم بسته رفته بود و اگر بی بی بانو مادر شوهرش چند تا فریاد جانانه سرش نمی کشید تا امام زاده را هم کورمال می رفت. نمی توانست بگوید که به تقلید از کودک دوازده ساله اش خودش را به کوری زده. ولی ای کاش گفته بود که می توانست بیشتر تمرین این ایام را بکند.
از دور صدای متور عمو رحمان حواسش را بیشتر جمع دیورارهای کاه گلی کرد. عرض کوچه باغ آنقدر بود که آدم و متور به راحتی از کنار هم عبور کنند. صدای زن عمو رحمان که باید ترک موتور شوهرش نشسته باشد بلند شد:
سلام ننه عباس. خسته نباشی. امام زاده می ری این وقت شب؟ یکمی دیر شده ها. قبرستون شگون نداره آدم شب بره. مرده ها خوش ندارن. برگرد خونه. امشب نذری داریم . برات آش می فرستم معصوم (ه) بیاره. هم نذری هم پشت پا. محمودم دیروز رفت خدمت. سلامت باشی ننه. یه نذری هم کرده بودم. گفتم با هم بدم. شما که غریبه نیستی. خرجا گرونه، زیاده...
زن عمو رحمان همین طور است. دهانش بسته نمی شود. اهالی می گویند که شوهرش بالحتم کر است که طلاقش را نمی دهد. یادش بخیر شبی که زن عمو رحمان درد زایمان محمود داشت، رفته بود که زائویش باشد. آنجا هم وراجی می کرد و یکسره حرف می زد که اگر این شکمش پسر نباشد و مثل دوتای قبلی دختر بیاورد قوم شوهرش جواب سلامش را هم نمی دهند. هرچند که سه تای بعدیش باز دختر بود و همه هم جواب سلامش را دادند.
صدای متور عمو عباس که با صدای زنش قاطی شده بود محو شد و باز تاریکی کوچه باغ و چاله های آب و نوازش دیوارهای کاه گلی کوچه باغ. دیوارهای کاه گلی...
این دیوار ها هم برایش خاطره دارد. دست عباسعلی را می گرفت و از وسط کوچه باغ رد می شدند. عباسعلی دستش را به دیوار سمت خودش می کشید و زن باز به تقلید همان کار را می کرد و با هم کوچه را قرق خودشان می کردند. چه احساس خوبی بود. تمام کوچه تا امام زاده کربلا می شد مال آنها. به امام زاده که می رسیدند می رفتند توی اتاقکی که وسطش مثل کرسی بالا آمده بود و رویش را هم با پارچه مخمل سبزی که گوشه هایش ترمه دوزی دخترکان دم بخت اهالی بود پوشانده بودند. همیشه چراغ گرد سوز روشن بود. اهالی نمی گذاشتند خاموش شود. پیت نفت کنارش بود. عباسعلی پیت نفت را نگاه می کرد و اگر خالی بود می برش سراغ اهالی که نفت نذریشان را بگیرد. کنارش هم چند جلد قران ورق ورق شده. ورقهایی که زیر هر کدامشان دست خط عباسعلی بود. از روی شماره صفحه هایی که خودش گذاشته بود ورقها را دسته می کرد و می گذاشت لای جلد قران. تمام حواس زن هم به این بچه بود. در نمازش شک می کرد که یک رکعت است یا پنج رکعت...
***
همانطور که نشسته بود زیر کرسی، تکانی به خودش داد و کشان کشان به سماور رسید. سماور ذغالی را که معلوم بود با هنر دست الکتریکی محل حالا با برق جان می گیرد از برق کشید و شیرش را باز کرد که استکانهای ناصرالدین شاهی اش را پر کند. رنگ زرد نعلبکی های لب پریده نشان می داد که آنها هم زیاد حرف دارند برای زدن . از عباسعلی. از امام زاده کربلا از کوچه باغ...
- گفتی نویسنده ای؟
-- بعله حاج خانم. البته از این تازه کارها که هیچ جا تحویلش نمی گرن. نه روزنامه ای نه مجله ای. یه گوشی ای جایی پیدا کنم که بشه توش نوشت می شه جولانگام.
- می دونی من خوندن بلدم. روسی هم می دونم. پدرم که خان بود براش افت داشت بچش بره مکتب. معلم سر خونه داشتیم. یه خانم بلند و سفید که فارسی بزور حرف می زد. می تونی اینا رو به روسی هم بنویسی؟ خیلی معروف می شی ها.
استکان چایی را برادشتم. اما هنوز در عجب از کار نیفتادگی نعلبکی ها مانده بودم. عجب عتیقه های سگ جانی.
-- نه حاج خانم . دیگه این دورو زمونه این زبون خیلی خریدار نداره. بیشتر مردم تو کار اینگلیسی هستن. حالا بگذریم نگفتین آقا عباسعلی ...
- حکما روسا یه پولی دادن به انگلیسا یا اینگلیسا یه پولی دادن به روسا. ببین تو جوونی. ماها دیدیم. اینا همشون، روسا، اینگلیسا، (حذف اجباری) دستشون تو یه کاسس. حالا پاشو بساتت رو جمع کن برو که امروز مهمون دارم. یه مشت زن می آن اینجا خوبیت نداره مرد قاطیشون باشه. مردم چی می گن پشت سرم؟ برو.. برو روسی یاد بگیر...
------------------------------------
پی نوشت اول: انگلیسی یاد می دهم روسی یاد می گیرم. هر کی پایه هست بسم الله.
پی نوشت دوم: آن قدیم ها که چخوف خوانی داشتیم با چای، خیلی حال نمی کردم با ادبیاتش. شاید هم گیرش در ترجمه بوده. راستی حداقل کسی نمی دان عشق به روسی چه می شود؟ و مادر؟ و پسر؟ و شهید؟...
پی نوشت آخر: زنده ام و پابرجا. کمی کسالت روانی که اطبا دیوانگی می گویندش که رفع شده ظاهرا.
للحق
نظرات ()
