مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

محمد حسين خان مروی

محله خوبی بود. هم مرکزیت داشت و هم به همه جای شهر نزدیک بود. جای خوبی بود برای مدرسه. مدرسه ای کنار مسجد. بازار هم یک خیابان آنطرف تر بود. اینطور دیگر طلبه ها هم دغدغه خرید جنس ارزان را نداشتند. زمینش را هم خریده بودند و پول ساختش هم رسیده بود. هرچند که می گفتند فخرالدوله بدستور فتحعلی شاه پولش را داده اما همه می دانستند که اهل بازر به اعتبار حاج آقا مروی جلو آمده اند بانی شده اند. بنّا و کارگرها با لوازم بنّایی و یک مشت طلبه که به امید تبرک می خواستند داوطلبانه دستی در کار داشته باشند. اما همه منتظر بودند. منتظر اجازه حاج آقا مروی. منتظر کلنگ شروع. حتما باید آدم معروفی کلنگ را بزند. مرجع تقلیدی یا حجه السلامی و یا حداقل امام جماعت مسجدی. کسی که حاج آقا مروی تائیدش کند.
حاج آقا که دید همه نگاه ها منتظر اجازه اوست روی تپه خاکی رفت و رو به جمعیت کرد و گفت:
- بروید بگردید در شهر و یک نفر را پیدا کنید که کلنگ مدرسه و مسجد را بزند. یکی را پیدا کنید که تا بحال نمازش قضا نشده باشد.
کمی به هم نگاه کردیم. شرط ساده ای بود. میان بچه های طلبه شروع کردیم به جسجو اما کسی نبود که نماز قضایی نداشته باشد. تقسیم کار کردیم. یک سری بروند مساجد شمیریانات. یک سری هم شهر ری . ما بقی هم محله های طهران را تقسیم کنند.
دو سه روزی طول کشید و هنوز کسی را نیافته بودیم. هر روز بنّا ها و کارگر ها می آمدند و عصر بر می گشتند خانه. حرف و اعتراضی هم نداشتند. مدرسه علمیه را باید با برکت شروع کرد. آب سردار که نیست.
دیگر برایمان مسجّل شده بود که کسی نمانده که از او نپرسیده باشیم و سرش را پائین نیانداخته باشد که یعنی بروید خدا روزیتان را جایی دیگر حواله کند. قرار گذاشتیم به حاج آقا مروی بگوئیم که شرطش را عوض کند. صبح که شد رفتیم منزلش. اهل خانه گفتند رفته سر زمین مدرسه. خودمان را به زمین ساختمان رسانیدم. نشسته بود گوشه زمین و داشت ذکر می گفت. همه هم آمده بودند. اهل بازار هم بودند که ببیند عاقبت کلنگ شروع مدرسه چه می شود. نزدیک حاج آقا مروی رفتم و با خجالتی که نمی دانم چرا من باید می کشیدم گفتم: حاج آقا نیافتیم کسی که تا بحال نمازش قضا نشده باشد. اگر شرط را کمی آسان تر کنید مثلا کسی که بجز نماز صبحش نماز قضا ندارد شاید...
زیر لب سبحان اللهی گفت. لابد خدا منزه است از داشتن چنین بندگانی. بلند شد. حرفم را قطع کردم. عبایش را درآورد و داد بدستم. کلنگ را برداشت و رفت وسط زمین . نگاهی به جمعیت متحیر کرد و گفت : از زمان تکلیف تا کنون یک نماز قضا نداشتم. یا علی گفت و کلنگ را کوبید.

--------------------------------------
پی نوشت: جگر شیر نداری سفر عشق مرو...

للحق

   + MAHDI H.A ; ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٦
comment نظرات ()