مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

گل يا پوچ

آنقرد تنها می‌شوی که نمی فهمی چرا نگرانی های نزدیکانت حتی به اندازه نزدیکی پدر و مادر، برایت ثقیل اند وغریبه. یا آنقد درمانده که تمام تحلیلها و برنامه ریزهای کلانت هم می‌خنند به ریش نداشته و خشتک نمیه راه مانده ات. دلت هم خوش تفکرات و تامل هایت اگر باشد که دیگر کلاهت پس معرکه است جان برادر. خدایی بعضی وقتها دکان اختیار باید تخته شود یکی بیاید محض پس گردنی. از آنهایی که برق را از چشم می برد. حالا بد جوری دنبالش هستم. حال و حوصله جمع و تفریق و انتگرال گیری هم دیگر نیست که ظاهرا اینجا چرتکه هاشان به حساب کوفتیه دو دو تا چهار تای ما جور در نمی آید .
مرد کهن میخواهد که بشویم گاو نرش ...

--------------------------

 پی نوشت اول: الم یان الذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله.
پی نوشت دوم: خیلی با حاله ها.
یا حق

   + MAHDI H.A ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٦
comment نظرات ()