مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

 

دست نوشته های يک عدد مغز فراری(۲)

سوار طياره که شديم ديدم کم کم انگار هوا گرم تر شده از لباس مسافران به نحو چشمگيری کاسته می شود و البته اين گرما بيشتر متوجه جماعت نثوان می شد و آقايان کماکان گرما را لابد تحمل ميکردند. از روسری شروع شد و ... خلاصه وقتی رسيديم، ملت کلی لباس زير بغل زده بودند چون وارد خارجه شده بوديم ديگر و ميبايست مثل انسانهای با فرهنگ در مصرف پارچه صرفه جويی کرد.
فرودگاهش مثل فرودگاه مهر آباد هواپيما داشت البته بنده وجه تشايه ديگری پيدا نکردم. همينطور که بصورت کيجولانه ای به دنبال دری برای خروج از فرودگاه می گشتيم، خانمی کاملا محترمانه ما را به قسمت کنترل ويزا راهنمايی کرد( البته بنده از صدايشان تشخيص به زن بودناشان دادم). نوبت ما که شد مسئول کنترل (به مانند اسبی که به نعل بندش مينگرد)، سر تا پای مارا نگاه کرد و گفت چند روز ميخواهی اينجا بمانی؟ گفتم زياد نمی مانم، حدود ۳-۴ سال با اجازتون.نا گهان انگار فحش ناموسی داده باشم يکی اين دستم را گرفت و ديگری ساکم را و مرا کشان کشان تا دفترشان بردند، بنده هم کاری جز بازگذاشتن دهان بمعنای تعجب بيش از حد نداشتم. بعد از کلی جلسه گذاشتن با خودشان به بنده گفتند که تو احتمالا يا دزدی يا قاچاقچی يا کم کم، تروريست و بايد برگردی به مملکتت. دوباره ما را کشان کشان به اتاق قرنطينه مخصوص انسانهای فوق الذکر بردند.وارد زندان که شديم ديديم ای بابا اينجا پر است از دوستان دزد، قاچاقچی و تروريست از اقصی نقاط گيتی. کفمان بريده بود ناجور. زندان، آن هم در ديار غربت آنهم با زندانيانی بين المللی بهترين هديه ورودم به اين کشور بود. کاملا خونسردی خود را حفظ کرده کتمان را روی شانه انداخته و تکه چوبی در گوشه لبمان نهاديم که يعنی داداش ما خودمان کلی آره...
ساعت حدود ۱۲ شب بود که يادمان افتاد ما در کشورمان اين موقع نماز می خوانديم و حالا درست است که آمده ايم خارجه و کلی با فرهنگ شده ايم ولی نمازمان را دودر نکنيم که خدا شايد به دادمان برسد. همان وسط قرنطينه گاه قبله نما را گذاشتيم، غافل از اينکه اين قبله نما تنها برای ايران ساخته شده بود و در خارجه اشتباه کار ميکند، خلاصه ۷ رکعت نماز خوانديم با اختلاف ۹۰ درجه. خدا قبول کند.

کماکان ادامه دارد...

   + MAHDI H.A ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱۸
comment نظرات ()