مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

بازگشت گودزیلا

فکر کنم پنج شش ماهی شده باشد . این که تا می آیم سر این وبلاگ چیزی بنویسم یا مشغله های روزانه دستم را می کشد و یا اینکه نمی دانم چه بنویسم که یا بدرد دنیامان بخورد یا آخرت. این بوده که تا هم اکنون اینجا بروز که هیچ، به ماه هم نشده.

آنقدر اتفاقات ریز و درشت و خنده دار و گریه آور هم در این مدت شش ماه که تاریخچه دوران تاهلم را می  سازد افتاده که واقعا نمی دانم از کجا بگویم و کدامش را برایتان نقالی کنم. هرچند دفتر یاداشتم تقریبا دیگر جایی ندارد از خرده ریز چیزهایی که نوشته ام اما هیچ کدامشان چنگی به دل نمی زنند. انگار این ماجرای نوشتن ما هم مثل مابقی چیزهای دنیا، دنی بودند و گذرا. مثل مابقی چیزهایی که دل بستن من دلیل جدایی شان شد از زندگی. خدا بیامرزادشان و خدا بیامرزادمان.

همین الان هم آنقدر کار ریزو درشت دوروبرم ریخته که خودم هم مانده ام که چه نشسته ام پای این کیبوردی که رویش با ماژیک مشکی حروف فارسی را دست نویس کرده ام . گاه بگاه وصلش می کنم به حفره یو اس بی ،پشت این غراضه رایانه،برای چت فارسی و حالا دارند کمک می دهند برای نوشتن یکی دو خط توی ماکروسافت ورد .

بازار این وبلاگ خانه ما هم ظاهرا بدجوری بی رونق شده. گاه به گاهی کسی می آید و اسکرول موسش را می چرخاند ببیند چیز جدیدی آپ شده یا همان خزعبلات قدیمی  است.

تقریبا هیچ خبری از برو بچه های اهل این محله هم ندارم. نمی دانم حتی زنده اند یا رفته اند آن دنیا...

دلم هم برایشان تنگ شده. برای کل کل کردن و دعوا ها. برای به به گفتن هایی که باعث شود ما هم برویم و به به کنیم برایشان. برای آمار درآوردنهایشان که برای کدام دختر کامنت گذاشته و یا کدامشان شوهر کرده در این بازار بی شوهری آن هم با کارت پایان خدمت.

یادش بخیر دورانی داشتیم آن روزها

حالا هم هنوز حیرانم که این جا چه می کنم. شاید تنها فتح بابی باشد که دوباره شروع کنم، بازی کردن با این لعبه، برای چند روز باقی مانده از عمرم.

حق ببخشاید..

یا حق

   + MAHDI H.A ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۳۱
comment نظرات ()