آش و حلوا یمان
دیشب ، مشتی از رفقای خوبمان را دعوت کردیم که به همراه خانواده شان تشریف بیاورند منزل ما من باب افطاری. این اولین ضیافت شام مان نبود اما اولینش بود در افطاری که می دادیم به خلق الله. پدرمان هم در آمد. خیلی سخت تر از آنی بود که فکرش را می کردیم. هر چند بنده عیال را تحریم کرده بودم که بیش از یک نوع غذا زحمت نکشد که سادگی را رعایت کرده باشیم اما مگر فقط غذا بود؟! از نان و پنیر و سبزی (که البت اینجا سبزی خوردن نیست و عیال با مهارتی از میان سبزی های مالایی چیزهایی جدا می کند که اگر همه را با هم و یک جا در دهان بگذاری طعمی شبیه به سبزی خوردن خودمان احساس میکنی) خرما و چای و نان داغ ایرانی و... کمی هم زولبیا بامیه از یکی از این سوپر مارکتهای ایرانی کشف کردم. عزم جزم کردم که حلوا بسازم و عیال هم آش رشته. نشستیم پای اینترنت و دنبال دستور پخت. هرچند که عیال خیلی حال نمی کند با تکنولوژی جماعت و ترجیح داد از نوشته های مادر چیزی اقتباس کند شبیه آش، اما بنده با اصرار کامل تمامی موتورهای جستجو را اجیر کردم که حلوا و طریقه پختش را بیایم. در عقب های خاطره ام هم چیزی یادم می آمد از بکار گیری مادرم از بازوهایم برای تفت دادن آرد. چیزی شد با درون مایه های تقابل سنت و مدرنیته که ما باختیم. جایتان واقعا خالی. آش عیال که آنقدر خوش مزه از آب درامد که کمتر کسی سراغ شام را گرفت. حلوای بنده هم هی بدی نشد. کمی هم از خود هنر تراوش کردم و پودرهای ژله که یادگار سفر قبل پدر زن بود به مالزی را قاطی پاطی کردم که مثلا بشود دسر. شب خوبی بود. خدا زیادش کند در منزل رفقا ... یا حق
نظرات ()
