مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

وضعمان"خداااا" نیست

زندگی متاهلی فرقش با مجردی این است که روزمرگی هایت تغییر رنگ می دهند. مثلا می شوند بنفش. البته من هم چنانم تلاشم بر نارنجی جلوه دادنش است اما عبث تلاشی می کنیم ما در این وانفسا ... بماند.

چه کنم دیگر، باید این غیبت صغری را پای چیزی بگذارم؛ می نهیم گردن جریان متاهلی.

می خواستم در جریان سال گرد ازدواجمان و به بهانه آن، سراغکی به این  وبلاگ مادر مرده بزنم که تصادف سالگرد ازدواج و روز عاشورا نگذاشت خیلی ماجرای خاصی پیش بیاید که ارزش نقالی داشته باشد. ختم شد به دمی سینه زنی و عزاداری؛ آنهم در سفارت ایران که خدا نصیب هیچ کس نکند.

بحمد الله چند وقتی است بنده و عیال شدیدا افتاده ایم دنبال کشفیات جدید که بدلیل اینکه ممکن است از نبوغ مان کپی برداری شود فعلا ماجرا را مسکوت می گذاریم تا بعد.

منزل ما کمی بالای تپه است. البته پشت کو هم می گویند در بعضی نسخ. اما  ما همان بالای تپه بودنش را بیشتر ترجیح می دهیم. هرچند که ویوی منزل مان جنگل است و  همان پشت کوهی اش بیشتر در ذهن تداعی می کند...

عرض می کردم، از این بالای تپه که سرازیر می شویم در جاده تا به اتوبان اصلی برسیم در مسیر یک معبد نقلی کوچولو مو چولو هم هست که فقط یک زائر دارد. خانم یک خورده مانده به آخر عمر شریفش. از صبح علی الطلوع می آید می نشیند  خدمت این خدا و شروع می کند به دود کردن انواع عود و عنبر در یک اتاقک حدود یک متر مکعبی. با رنگ بندی قرمز و نارنجی و چند سبد نارنگی و ظرفی از عود همیشه روشن. خودش  هم، پیرزن را  می گویم، جاروی درب و داغانی دارد که دور و اطراف این معبد را جارو می کند. شاید به امید یک زائر جدید که رونق دهد به معبدش.

چند روزی است نمی بینم اش. دلم برایش تنگ شده. او هم خدایی دارد. بقول شهید مطهری، اگر به اندازه ای که اینان به باطل شان ایمان دارند ما به حق مان ایمان داشتیم وضع مان خداااااا می شد (منظورش همین بوده گمانم).

........

پی نوشت تنها: حاج محمد جلوه، می شود پدر برگ خانمم. به خدایش رسید.  برکتش از جمعمان کم شده . روحش شاد.

للحق

   + MAHDI H.A ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٦
comment نظرات ()