مه دیده...

دست نوشته های یک عدد مغز فراری

 

دست نوشته های يک عدد مغز فراری(۳)

حدود ساعت ۳ بامداد بود و ما همچنان در حال تبادل تجربيات با همسلولی های بين المللی بوديم که ناگهان کسی وارد شد و به فارسی گفت فلانی کيست؟ بنده هم مثل فنر پريدم و گفتم بابا اينها مرا خفت کرده اند و نمی دانم چرا...
آن آقا که بعدا فهميدم مسئول دفتر ايران اير در مالزی بوده و دوستان من نصف شب از زير لحاف بيرون کشيدند و سراغ من فرستادند گفت چون قيافه ات خيلی شبيه اخوی گرامی جناب بن لادن هست تورا با او اشتباه گرفتن و پاشو بيا بريم...
با هم سلولی ها خداحافظی گرمی کردم و به قسمت بار رفتم که بارم را تحويل بگيرم . وقتی ساکم را در اين دستگاه ها که همه چيز را تويش ميبينند گذاشتم ناگهان جيغش درآمد...
دو باره يخه ما را گرفتند که در ساکت چه داری. خلاصه در ساک را باز کرديم و دبه ترشی را که مادر گرامی به زور سرنيزه در ساک ما چپانده بود در آوردم . گفتند احتمالا تو ميخواهی ويروس سارس(!!!) را وارد کشور کنی و مرا مجبور کردند ۳ قاشق کامل از ترشی را به زور بخورم و بنده هم خوردم و به مادرم درود و سلام می فرستادم...
وقتی ديگر فهميدند که بنده ديگر چيزی بجز لباس رو و زير در ساکم ندارم گفتند اميدواريم که خاطره بدی از مسافرتت به کشورمان نداشته باشی و ما کلی آدم های مهربان هستيم. بنده هم گفتم به گور مرحوم پدرتان خنديده ايد...
وقتی خيالم از فرودگاه راحت شد به دنبال جايی ميگشتيم که بتوان کاملا قانونی و بدور از هرگونه سوء تفاهم احتمالی گلاب به روتان دستشويی برويم . درميان دستشويی های فرنگی ،۱ عدد دستشويی ايرانی پيدا کردم . ظاهرا آوازه دستشويی ما به مالزی هم رسيده بود. خلاصه با کله وارد شديم و تا آمديم کارهای اوليه را انجام بدهيم (مجددا گلاب بروتان) ناگهان موبايلمان از جيبمان جست و زود تر وارد چاه شد. با چنان سرعتی که بنده حتی نتوانستم تکانی بخورم.
شلوار را به جای نخست برگردانديم چون دلمان نيامد رو مبايل عزيز...
بدليل نداشتن هيچگونه پول مالايي، با استفاده از تلفن اطلاعات فرودگاه با رفقا تماس گرفتيم که بيائيد و مارا تحويل بگيريد تا کار ديگری دست خودمان نداديم. تا آنها باورشان شد که بنده راست ميگويم و واقعا آزاد شدم حدود نيم ساعتی گذشت و بالاخره وارد کشور پهناور مالزی شديم و تازه ماجرا ها شروع شد...

   + MAHDI H.A ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢٥
comment نظرات ()