10,9,8,7,6,...
روز شماری قشنگی ست وقتی قرار باشد هر ۱۸ ام ماه بروی دیدن دخترت. آن اولها که میرفتیم برای دیدنش، توی صفحه مانیتور، چند تا برفک نشان می داد و می گفت:
میبینیدش؟
میگفتیم: چی رو؟
میگفت اینو دیگه، میبینید چقدر نازه!؟
منو عیال نگاهی به هم می کردیم او برای این که دل دکتر را نشکسته باشیم سرمان را تکانی میدادیم که یعنی بله ما هم.
این دیدارهای آخری ولی فرق میکند، دست پا، سرو ستون فقرات، و قلبی که به تندی می تپد...
پینوشت:
اگر پول داشتم یکی از این دستگاههای سونوگرافی میخریدم، چیز باحالی است.
نظرات ()
