رها
حالا دیگر "رها"، دخترم را می گویم، 5 ماهش تمام شده. دو سه ماهی هم می شود که ما هجرت کرده ایم وطن. برزخی داشتیم. از وقتی که تصمیم به بازگشت گرفتیم تا این روزها که درگیر جفت و جور کردن لوازم منزل هستیم که البته تمام زحمتش به حساب جهاز و سیسمونی به دوش اعیال و خانواده اش افتاده . من هم همچنان دنبال شغلی بدرد بخور.
بعد از شش سال گمانم بر این بود که خیلی سخت تر باشد این تغییر. اما شیرینی بودن کنار خانواده ها بر تلخی هایش می چربد.
دیار غربت یادگارهایی هم برایمان داشت. خدا کند که به این زودی ها فراموشش نکنیم و اگر هم شد ماجراهایش را برای "رها" نقالی کنیم.
"رها" تند تند بزرگ می شود. رخوت و روزمرگی هایمان را کم رنگ می کند این معصوم. نگاه هایش با معنا تر شده. گمانم کم کم می شناسدم.

نظرات ()
